الجزیره 1938

یکی از فیلم های دهه سی جان کرامول که در زمان خود فیلم بسیار محبوب و پرطرفداری شد، الجزیره با بازی شارل بوایه، هدی لامار، زیگرید گوری و جوزف کالیا بود. الجزیره که تقریبا همزمان با فیلم هایی چون ماجراهای رابین هود، ماری آنتوانت و فرشتگان با چهره هایی آلوده اکران شد، در اصل نسخه آمریکایی فیلم فرانسوی پهپه لوموکو (1937) با بازی ژان گابن بود که گفته شده گراهام گرین رمان مرد سوم را با الهام از آن نگاشت.
***
پهپه لوموکو (شارل بوایه)، کلاهبردار بزرگ فرانسوی که زمینه تخصصی اش سرقت جواهرات است، در چند کشور اروپایی تحت تعقیب قرار دارد. به همین علت، او برای گریز از دستگیری به یکی از مستعمره های فرانسه یعنی الجزایر فرار و خود را در یکی از شهرک های حومه الجزیره (مرکز الجزایر) به نام قصبه پنهان کرده است. قصبه با آن بازارهای شلوغ و کوچه های تنگ و تو در تو، خلافکارانی از ملیت های گوناگون در خود جای داده است، از عرب گرفته تا چینی، سیاهپوست و حتی سیسیلی. این مسئله سبب شده که حتی پلیس جرات ورود به این شهرک را نداشته باشد.
پِهپِه به عنوان یکی از سرشناس ترین خلافکاران ساکن در قصبه، ناچار است به زندگی در آنجا ادامه بدهد و از قصبه خارج نشود، چون شکی نیست که به محض خروج توسط پلیس دستگیر خواهد شد...

البته در قصبه هم چندان به پِهپِه بد نمی گذرد، چون هم مورد احترام ساکنان آنجاست، هم دار و دسته ای برای خودش دارد و هم معشوقه زیبایی به نام انیس (زیگرید گوری) دارد که از دل و جان به داشتن مردی چون پِهپِه در کنار خود افتخار می کند...

تا اینکه از بخت بد انیس، سر و کله چند توریست فرانسوی در قصبه پیدا می شود. با دیدن یکی از آنها که زن جوان بسیار زیبایی به نام گابریل یا گبی (هدی لامار) است، دل پِهپِه عجیب هوای پاریس می کند، آن هم پاریس در فصل بهار...! و این مسئله زنگ خطر را برای انیس به صدا در می آورد...

از سویی دیگر، پلیس نقشه های جدیدی برای دستگیری پِهپِه در دستور کار قرار داده است...
***
اول از همه باید به این نکته اشاره کنم که شخصیت های این فیلم جالب توجه هستند. پهپه شیک و جذاب کسی است که همه به شکلی به دنبال او هستند و او را می خواهند، از انیس و گبی گرفته تا پلیس. فروشندگان محلی هم همگی با پهپه دوستی دارند. پهپه هر روز برای دقایقی در مغازه آنها توقف می کند، با آنها به زبان عربی صحبت می کند و مجانی چیزی می خورد. حتی زنان کوچه و بازار نیز دوستدار پهپه هستند. در فیلم می بینیم که زنان در کوچه و خیابان در سلام کردن به پهپه از هم سبقت می گیرند و البته پهپه هم متقابلا آنها را مورد تفقد قرار داده و دستی به سرو گردنشان می کشد!

با این اوصاف، طبیعی است که انیس چنین پهپه ای را بپرستد و با چنگ و دندان سعی کند او را برای خود نگهدارد. ولی برای پهپه، انیس یعنی قصبه و گبی یعنی پاریس و آزادی. با آمدن گبی که بوی پاریس می دهد، قصبه که در اصل پناهگاه پهپه بوده، دیگر برای او به زندان تبدیل شده و همین مسئله پهپه را بیش از پیش از انیس بیزار می کند. توجه پهپه به گبی علاوه بر اینکه دل انیس را به درد می آورد، حس حسادت او را هم به شدت تحریک می کند. (حتی در یکی از صحنه ها که انیس از شدت حسادت می سوزد، سرش شباهت عجیبی به سر اسب پیدا می کند!) پهپه، انیس را دست کم می گیرد و به این فکر نمی کند که رنجیدگی انیس ممکن است تبعات ناگواری برای او به همراه داشته باشد.

از سوی دیگر، گبی سالها در آرزوی ثروت و جواهرات بوده است و اکنون که نامزد یک مرد مسن ولی خیلی ثروتمند شده، به آرزویش رسیده است. در واقع چیزی که برای اولین بار توجه پهپه را به سمت گبی جلب می کند، جواهرات اوست، نگاه خیره او اول به طلاهای گبی می افتد و بعد به صورت زیبای زنی که صاحب این جواهرات است. (اصولا بوایه همواره در فیلم ها توجه خاصی به جواهرات بازیگر زن نقش مقابلش دارد!). حالا گبی باید بین جواهرات و پهپه یکی را انتخاب کند. نگاههای او و پهپه به یکدیگر سر میزی که دیگران هم حضور دارند، یادآور نگاههای ریک و ایلسا در فیلم کازابلانکاست، زمانی که پشت میزی در کافه ریک نشسته اند و سر این میز هکتور لازلو و سروان رنو هم حضور دارند...

معروف است که سازندگان کازابلانکا (1942) از الجزیره الهام گرفتند و آرزو داشتند بتوانند موفقیت الجزیره را تکرار کنند. هر چند که در عمل کازابلانکا به یکی از ماندگارترین فیلم های تاریخ سینما تبدیل شد و این الجزیره است که امروز کسی چندان آن را به خاطر نمی آورد.

شباهت های زیادی بین کازابلانکا و الجزیره وجود دارد، هر چند شکی نیست که کازابلانکا چیزهایی را که از الجزیره وام گرفته، خیلی بهتر پرداخت کرده است. علاوه بر اینکه هر دو داستان در شهرهای توریستی شمال آفریقا (و مستعمره فرانسه) اتفاق می افتد و هر دو فیلم نام خود را از همان شهرها وام می گیرند، در هر دو فیلم شاهد یک مثلث عشقی هستیم.
در هر دو فیلم، کاراکتر اصلی مردی است که با وجودی که به نوعی پرونده دارد و با مشکلات قانونی روبروست، ولی قدرت شخصیتی و به اصطلاح عرضه زیادی دارد. هر چند شارل بوایه کجا و هامفری بوگارت کجا؟ حتی شاید مقایسه پِهپِه با ریک در کازابلانکا که از هر جهت از او عمیق تر است، خنده دار به نظر برسد. پِهپِه علاوه بر اینکه عقلش –خیلی خیلی- کمتر از ریک است، به هیچ عنوان ابهت و جذبه ریک را ندارد. (اصولا شارل بوایه که احتمالا در هیچ فیلمی به اندازه الجزیره جذابیت ندارد، در بهترین حالت برازنده عنوان جنتلمن مورد پسند خانم هاست و بر خلاف بوگارت چندان مورد تحسین بینندگان مرد قرار نمی گیرد). احتمالا یکی از سوالاتی که بعضی از بینندگان الجزیره با آن مواجه می شوند این است که آیا فردی مثل شارل بوایه به راستی می تواند حتی یک روز در جایی مثل قصبه دوام بیاورد؟! با اینکه نسخه فرانسوی با بازی ژان گابن را ندیده ام، حدس می زنم ژان گابن برای نقش پِهپِه مناسب تر از شارل بوایه بوده و آن را بهتر ایفا کرده باشد، چون می توان از ژان گابن حساب برد ولی از شارل بوایه هرگز! صحنه ای در فیلم، که بوایه، جوان نامه رسان را کتک می زند و به او می گوید "گردنتو می شکنم!" خنده دار به نظر می رسد.

البته بگذریم که باورکردنی نیست که پهپه، کلاهبردار هفت خطی که در تمام اروپا موفق به دستگیری اش نشده اند، این طور در مقابل گبی به زانو دربیاید و طوری عقلش را از دست بدهد که رفتار یک پسر نوجوان از او سر بزند و حاضر به ترک قصبه شود و به همین راحتی به تله بیفتد.
نکته دیگر اینکه، در اینجا هم مثل کازابلانکا، زنی که کاراکتر مرد اصلی به او جذب می شود، ویژگی بارزش زیبایی فوق العاده است. البته هدی لامار که بی هیچ شکی باید او را یکی از زیباترین های دهه سی و چهل نامید، به اندازه اینگرید برگمن استعداد بازیگری نداشت و معمولا در فیلم هایش بیننده بیش از اینکه با نقش او ارتباط برقرار کند، جذب زیبایی اش می شود. یکی از دلایل موفقیت الجزیره هم حضور هدی لامار زیبا (در اولین فیلم آمریکایی اش) بود.

گرفتن این نقش برای هدی لامار، موفقیت بزرگی بود. چون فیلم قبلی او اکستازی (محصول چک/1933) تا حد زیادی سبب بدنامی اش شده بود. از آنجا که هدی لامار حتی در صحنه هایی از این فیلم -که نسبت به زمان ساختش، میزان پرده دری بالایی داشت!- برهنه ظاهر شده بود، شرکت ام جی ام با وجودی که با او قرارداد بسته بود، در به کار گرفتن او تردید داشت و این فیلم را هم لامار به عنوان هنرپیشه اجاره ای برای یونایتد آرتیستز بازی کرد. به هر حال، موفقیت الجزیره به لامار کمک کرد که دوره اکستازی را سرانجام پشت سر بگذارد و به عنوان هنرپیشه ای زیبا و جذاب به بیننده آمریکایی معرفی شود. جالب اینجاست که در کازابلانکا هم هدی لامار (به دلیل بازی در الجزیره) یکی از گزینه های مطرح برای ایفای نقش ایلسا بود که خوشبختانه نقش در نهایت به اینگرید برگمن رسید.

به علاوه، شخصیت بازرس سلیمان بیش از هر چیز بیننده را به یاد سروان رنوی دوست داشتنی کازابلانکا (کلود رینز) می اندازد. بازرس سلیمان هم مثل سروان رنو دیالوگ های طنزآلودی ادا می کند، با کاراکتر مرد اصلی دوستی دارد و متوجه رابطه عشقی ای که او درگیر آن شده و مانند کازابلانکا به جدایی ختم می شود، هست. حتی پایان فیلم که در آن پِهپِه، سلیمان را دوستش خطاب می کند، یادآور پایان کازابلانکا و "آغاز دوستی زیبا"ی ریک و لویی است.

باید گفت در اینجا بر خلاف کازابلانکا که شخصیت های بومی در داستان آن نقش چندانی ندارند، یکی از نقش های مکمل مهم بازرس سلیمان الجزایری است. همچنین بر خلاف کازابلانکا در اینجا حرفی از آرمان های بزرگ مطرح نیست و مسئله فیلم از روابط شخصی شخصیت ها فراتر نمی رود.
همچنین، در این فیلم هم مثل کازابلانکا، بارها از عشق به پاریس صحبت می شود و در آن مانند کازابلانکا ترانه ای وجود دارد که احساس شخصیت اصلی را بیان می کند. البته باز هم باید گفت این کجا و آن کجا! ترانه فیلم الجزیره را شارل بوایه با آن صدای کلفت خاص و لهجه غلیظ فرانسوی خود اجرا می کند که به خودی خود جالب است، ولی بر خلاف ترانه خاطره انگیز همچنان که زمان می گذرد در کازابلانکا، این ترانه ناهماهنگ با حال و هوای فیلم به نظر می رسد، طوری که گویی قسمت مربوط به ترانه را از یک موزیکال کات کرده و به این فیلم چسبانده اند. شارل بوایه –مثلا- آنقدر پرشور این ترانه را از بالکن خانه اش می خواند که همه مردم کوچه و بازار را به وجد می آورد و حتی زنانی که حجاب کامل اسلامی پوشیده اند و نقاب هم به چهره دارند، عنان از کف داده و هر طور شده تکانی به خود می دهند!
از نقاط قوت فیلم می توان به صحنه آرایی اشاره کرد. بازسازی قصبه با آن کوچه های تنگ، پشت بام های به هم چسبیده و پلکان های بلندی که بالارفتن از آنها ساده و پایین آمدن دشوار است، به خوبی صورت گرفته، طوری که بیننده هوس می کند سری به قصبه بزند! افراد کوچه و بازار از همان نوع افرادی هستند که شاید کلاسشان به سطح کافه ریک نرسد، ولی مسلما در کافه طوطی آبی (در کازابلانکا) می توان آنها را دید. فیلم با صدای الله اکبر اذان آغاز می شود و در طول آن چندین بار صدای آواز عربی در کوچه و بازار به گوش می رسد و به این شکل محیط منحصر به فرد و پررمز و راز الجزیره بهتر برای بیننده غربی که احتمالا آن را بی شباهت با فضاهای هزار و یک شب نمی بیند، ترسیم می شود. موسیقی فیلم کار وینسنت اسکاتو و محمد ایقربوشن است که آهنگسازی نسخه فرانسوی این فیلم یعنی پهپه لوموکو را هم آنها بر عهده داشته اند.

از فیلمبرداری خوب جیمز وونگ هوو و انتخاب زاویه های مناسب دوربین نیز نباید غافل بود. وونگ هو که به خوبی می دانست چطور از دوربین در جهت پیش بردن داستان و ایجاد حس و حال در بیننده استفاده کند، برای فیلمبرداری این فیلم نامزد اسکار شد.
