قتل های خیابان مورگ 1932

Murders in the Rue Morgue

قتل های خیابان مورگ
http://s5.picofile.com/file/8113674600/murders_in_the_rue_morgue_film.jpg

قتل های خیابان مورگ به کارگردانی روبر فلوری یکی دیگر از اقتباس های صورت گرفته از آثار ادگار آلن پو در ده سی میلادی است. در این فیلم بلا لوگوسی، لئون ایمز (در اینجا با نام لئون وی کاف) ، سیدنی فاکس، براندون هرست و نوبل جانسون نقش آفرینی کردند.

***

در پاریس سال 1845، دکتر میراکل (بلا لوگوسی) دانشمندی که سخت مجذوب عقاید داروین شده است، گوریلی به نام اریک را به معرض نمایش عمومی می گذارد. او که از اریک به عنوان انسان اولیه یاد می کند، حرف های اریک را برای تماشاچیان ترجمه کرده و ادعا می کند که بالاخره روزی خویشاوندی انسان و میمون را ثابت خواهد کرد. میراکل در ادامه حرف های نسبتا بی سر و تهی در مورد لزوم ترکیب کردن خون  اریک با نژاد انسان را بر زبان می آورد...!

http://s5.picofile.com/file/8113803868/murders_in_the_rue_morgue_45.jpg

در میان تماشاچیان، یک دانشجوی پزشکی به نام پی یر دوپن (لئون وی کاف) نیز حضور دارد که البته چندان از حرف های دکتر میراکل سر در نمی آورد. پس از پایان برنامه، او تصمیم می گیرد تا همراه با نامزدش کامیل (سیدنی فاکس) از نزدیک عرض ادبی خدمت دکتر میراکل و البته اریک داشته باشد که البته در هنگام این ملاقات، نظر دکتر میراکل به کامیل جلب می شود...

http://s5.picofile.com/file/8113804492/rue_morgue_1932_02_g.jpg

از سوی دیگر، دوپن که شخصا علاقمند به حل معمای قتل های زنجیره ای اخیر چندین زن خیابانی است، گاه و بیگاه به محل نگهداری اجساد بی هویت سر می زند. به تازگی جسد سومین زن که روی بازویش زخم خاصی دیده می شود، از آب گرفته شده است...

***

ادگار آلن پو که در درجه اول به خاطر داستان های خیال انگیز و ترسناک خود شهرت دارد، با نوشتن سه داستان کوتاه معمایی-پلیسی نبوغ خود در این ژانر را نیز به اثبات رساند. این سه داستان عبارتند از قتل های خیابان مورگ (The Murders in the Rue Morgueمعمای ماری روژه (The Mystery of Marie Rogêt) و نامه مفقود شده (The Purloined Letter) که به نظرم دو مورد اول درخشان تر هستند و هیچ گاه فراموش نمی کنم که در دوران دانشجویی از خواندن آنها چه لذتی بردم. در این سه داستان، شخصیتی به نام آگوست دوپن که یک کاراگاه آماتور است، با توانایی ذهنی و منطق موشکافانه خاص خود پرده از جنایت ها برمی دارد. بسیاری از صاحب نظران، آگوست دوپن را اولین کاراگاه مدرن در تاریخ رمان و داستان پلیسی می دانند و گفته شده که سر آرتور کانن دویل در خلق کاراکتر شرلوک هولمز از او الهام گرفته است. دویل خود از ادگار آلن پو به عنوان کسی که در کالبد داستان پلیسی روح دمیده، یاد کرده است.

 ویژگی هر سه داستان پلیسی پو که در بالا نام برده شد، غیرقابل پیش بینی بودن (که با توجه به زمان نگارش آنها امتیازی برجسته محسوب می شود) و نقش قوی استدلال منطقی در گره گشایی از ماجرا می باشد. به هر حال، من خواندن این سه داستان و مخصوصا قتل های خیابان مورگ (که متن اصلی اش در اینجا قابل مطالعه است) را به علاقمندان توصیه می کنم. لازم به ذکر است که این مطلب را به صورتی نوشته ام که ماجرا لو نرود و علاقمندانی که تا به حال این داستان را مطالعه نکرده اند، با مطالعه این پست از لذت خواندن داستان اصلی محروم نشوند، هر چند که  همانطور که در ادامه خواهم گفت اصولا فیلم مورد بحث شباهت چندانی به داستان اصلی ندارد!

http://s5.picofile.com/file/8113806376/Rue_Morgue.jpg

در ابتدا قرار بود فیلم فرانکنشتاین (1931) به کارگردانی فلوری (که خود در نگارش فیلمنامه آن شرکت داشت) و بازی بلا لوگوسی ساخته شود، ولی کارل لامل مدیر شرکت یونیورسال (همان کسی که قبل از آغاز فیلم های دراکولا و فرانکنشتاین برای لحظاتی مقابل دوربین قرار می گیرد و در مورد محتوای فیلم به بینندگان از پیش هشدار می دهد) کارگردانی فرانکنشتاین را به جیمز ویل واگذار کرد که او هم به نوبه خود بوریس کارلوف را برای نقش هیولای فرانکنشتاین به جای لوگوسی برگزید. در نتیجه، لامل در عوض فرانکنشتاین، کارگردانی پروزه قتل های خیابان مورگ را به فلوری و نقش اول آن را به لوگوسی داد.

مهمترین ویژگی داستان قتل های خیابان مورگ همانطور که گفته شد، جنبه معمایی آن و نبوغ کاراکتر دوپن در گره گشایی از ماجراست و دقیقا همین دو جنبه در فیلم غایب است. در فیلم اصلا معمای قتل برای بیننده مطرح نیست و قتل های مورد نظر داستان پو در اواخر فیلم آن هم به صورت نصفه و نیمه اتفاق می افتد که البته هم بیننده و هم تقریبا دوپن از ماجرا آگاهند. این فیلم به جای اینکه معمایی-پلیسی باشد داستانی است در ژانر ترسناک (و زیر شاخه دانشمند دیوانه!). به طور کلی داستان این فیلم آن قدر از داستان پو متفاوت است که می توان گفت کاملا داستان دیگری است. حتی می شد فیلم نه به عنوان اقتباسی از داستان پو، بلکه به عنوان الهام گرفته شده از آن معرفی شود. احتمالا تنها قسمت فیلم که در داستان پو وجود دارد – و البته در فیلم زاید به نظر می رسد!- جایی است که همسایه ها در حضور پلیس در مورد صدا و لهجه قاتل صحبت می کنند. البته در داستان پو این قسمت در جهت مطرح کردن معما و پیچیده تر کردن آن است که در اینجا با توجه به اینکه اصلا معمایی وجود ندارد، این بخش کاملا زاید و بی فایده به نظر می رسد.

http://s5.picofile.com/file/8113677126/murders_in_rue_morgue_1932_still_06.jpg

در مورد نقش دوپن هم باید گفت لئون ایمز که بیشتر او را در نقش پدر خانواده می شناسیم (مثلا در فیلم های مرا در سنت لوییس ملاقات کن (1944) و یا زنان کوچک (1949) به هیچ عنوان برای نقش دوپن مناسب نیست، چرا که در درجه اول اصولا ایمز شباهتی به یک مرد بسیار باهوش ندارد! می توان ایمز را در نقش یک نقاش و یا هنرمند پذیرفت،  ولی نه در نقش کسی با هوش و قوه استدلال دوپن (که بیشتر یک توانایی ریاضی گونه و منطقی به شمار می آید) البته بگذریم که از آن استدالال های دوپن هم چندان خبری در این فیلم نیست. حضور کامیل (با بازی سیدنی فاکس ظریف و کوچک  اندام که قدش حتی به 150 سانتی متر هم نمی رسید) و در نتیجه اضافه شدن اداهای رومانتیک به نقش دوپن و توجه زیاد فیلم به این داستانک رمانتیک هم وضع را بدتر می کند و حتی کمی حالت احمقانه به این نقش می دهد. خلاصه دوپن این فیلم به هیچ عنوان به کسی که کاراکتر شرلوک هولمز از آن تاثیر پذیرفته باشد، شبیه نیست. 

http://s5.picofile.com/file/8113804684/314_13185.jpg

البته هرگز نمی توان وفادار نبودن به داستان اصلی را به عنوان نقطه ضعف برای فیلمی در نظر گرفت، ولی وقتی تمام نقاط قوت داستان پو را از آن بگیریم و در ازای آن چیز درخوری جایگزین نکنیم و یک خط داستانی رمانتیک و بسیار تکراری هم به آن اضافه کنیم، در واقع یک شاهکار را به یک فیلمنامه ضعیف تبدیل کرده ایم، اتفاقی که متاسفانه در این فیلم افتاده است. پرگویی نقش های مکمل و فرعی هم به نوبه خود بیش از پیش از جذابیت داستان کاسته و اینگونه است که فیلم با وجود زمان کوتاه یک ساعته خود در بعضی قسمت ها کشدار به نظر می رسد.

http://s5.picofile.com/file/8113805726/rue3.jpg

در سمت راست، نوبل جانسون بازیگر سیاهپوست آمریکایی دیده می شود که در این فیلم هم مثل بعضی فیلم های دیگرش با گریم سفید پوست ظاهر شده است.

با وجود مشکلاتی چون نبود انسجام کافی و یا بی منطق بودن فیلمنامه در بعضی قسمت ها، باز هم این فیلم برای دوستداران لوگوسی بی شک جالب توجه است. لوگوسی در اینجا با آن ابروهای پیوندی که با لهجه همیشگی و شیوه خاصش در ادا کردن دیالوگ ها همراه شده، بامزه و دیدنی است. تماشای حرکات او وقتی که اخم می کند یا زمانی که مستقیما به دوربین نگاه کرده و مفهومی را با قدرت و اعتقاد راسخ بیان و به مخاطبش القا می کند، واقعا جالب است. دیالوگ های او در اوایل فیلم در معرفی اریک شنیدنی است، برای مثال با اشاره به اریک خطاب به مردم می گوید: "برادران و خواهران! آیا می توانید بفهمید ]اریک [چه می گوید یا اینکه ]زبان او را [ فراموش کرده اید؟!" شیوه نورپردازی و استفاده از سایه در این صحنه ها نقش موثری ایفا می کند.

http://s5.picofile.com/file/8113804950/ruemorgue.jpg

در مورد اریک هم نکته جالب این است که در کلوز آپ ها یک شامپانزه واقعی است و در لانگ شات ها بازیگری است که لباس گوریل به تن کرده است (یعنی از نزدیک شامپانزه است و از دور گوریل!) البته فلوری گاه سعی می کند با کات های سریع بین این دو واقعی بودن اریک را القا کند که چندان موفق نیست. یکی از بامزه ترین صحنه ها جایی است که میراکل با اریک مثلا به زبان خودش صحبت می کند. در حالی که در این مکالمه، سخنان اریک مجموعه ای از صداهای حیوانی است، چیزی که میراکل به آن صحبت می کند، کاملا حالت یک زبان بشری دارد، به طوری که حتی شاید بعضی بینندگان فکر کنند نکند لوگوسی در این صحنه به زبان مادری خودش (مجارستانی) صحبت می کند! صحنه دیگری که در خاطر می ماند، صحنه ایست که اریک را در حال بالا رفتن از ساختمان های پاریس می بینیم (که بیش از هر چیز یاد آور کینگ کونگ (1933) است). البته صرف وجود میمون اسیر و دربند در داستان فیلم نیز خود به تنهایی یاد آور فیلم کینگ کونگ است.

این فیلم که دو سال پیش از آغاز اجرای قوانین مربوط به تولید و سانسور فیلم ها در آمریکا ساخته شد، مثل فیلم جزیره ارواح گمشده (1932) به نوعی با موضوع بحث برانگیز دستکاری ژنتیکی انسان مرتبط است. میراکل به دنبال همسری از جنس انسان برای اریک است. البته در فیلم به دلیل حساس بودن موضوع تا حدی ابهام وجود دارد و برای مثال دقیقا معلوم نیست که پیش نیازهای انتخاب شدن به عنوان جفت اریک از دیدگاه میراکل چیست و میراکل دقیقا چه آزمایش هایی بر روی زنانی که می رباید انجام می دهد. ظاهرا خون اریک را به خون این زنان تزریق می کند و قابلیت ترکیب پذیری خون آنها با خون میمون را بررسی می کند. ولی با این حال ابهاماتی باقی است و به نظر می رسد آزمایش ها و شکنجه های میراکل چیزی بیش از تست خون است. در صورتی که این فیلم پس از اعمال قوانین تولید ساخته می شد، بعید به نظر می رسد که اجازه اشاره هرچند تلویحی به امکان وجود رابطه بین یک زن با یک گوریلِ مذکر (!) را به آن می دادند.


http://s5.picofile.com/file/8113808050/3MurdersInRueMorgue13.jpg

فیلمبرداری کارل فرویند که سبب می شود بعضی قسمت های فیلم در خاطر بماند، را می توان نقطه قوت این فیلم به شمار آورد. در یکی از این قسمت ها که کامیل در حال تاب سواری است، دوربین هم همراه با کامیل تاب می خورد و به این شکل بیننده هم حس بی وزنی و معلق بودن در هوا را تجربه می کند. فرویند پیش از این در آلمان در اینگونه تمهیدات کاملا استاد شده بود. خیابان های تاریک و سایه های بلند فیلم یادآور سینمای اکسپرسیونیستی دهه بیست آلمان است. به ویژه، شکل خانه ها و یا خمیدگی دیوارها باعث می شود رد پای شیوه دکور و صحنه آرایی مطب دکتر کالیگاری که تاثیرگذارترین فیلم اکسپرسیونیستی تاریخ سینماست، در این فیلم حس شود. از این گذشته اصولا کارکرد دکتر میراکل و اریکش بی شباهت با دکتر کالیگاری و سزارش نیست.

http://s5.picofile.com/file/8113805334/2986069940_2f32c5a3e4_o.jpg

در نهایت، دوستداران فیلم های ترسناک دهه سی با وجود همه کمبودهای این فیلم، بد نیست به تماشای آن بنشینند چون مسلما همانطور که اشاره شد، لحظات لذت بخشی هم در آن خواهند یافت.


http://s5.picofile.com/file/8113675126/murdersmorgue.jpg

بی‌بی پیک 1949

بی‌بی پیک    The Queen of Spades


http://s4.picofile.com/file/7769640642/220px_The_Queen_of_Spades_FilmPoster.jpeg

فیلم کمتر شناخته شده بی‌بی پیک محصول 1949 به کارگردانی تارولد دیکنسون (اقتباسی از داستانی به همین نام از الکساندر پوشکین)، را می توان نمونه ای از یک فیلم ترسناک خوب و کم هزینه سینمای انگلستان در اواخر دهه چهل میلادی به حساب آورد. آنتون والبروک، ادیت ایوانز، ایوون میچل و دانلد هاوارد بازیگران اصلی این فیلم را تشکیل می دهند.

***

در سن پترزبورگ اوایل قرن نوزدهم، افسران جوان و خوشگذران عادت به شرکت در محافل و سرگرمی های شبانه دارند؛ محافلی که گرمابخش آنها کولی های آوازه خان و رقاص، ودکا و از همه مهم تر نوعی بازی ورق به نام فارو است. افسران که اغلب از خانواده های ثروتمند و بعضا سلطنتی هستند، با هیجان زیاد بر سر مبالغ هنگفتی بازی و شرط بندی می کنند. در این میان، افسری به نام هرمان که توانایی مالی اش به او اجازه این گونه ریسک ها را نمی دهد، ناچار است تنها با حسرت تماشاچی این بازی ها باشد...


http://s4.picofile.com/file/7769671719/walbrook_spades564.jpg

تا اینکه او در کتابی مرموز در مورد سرگذشت کنتسی می خواند که روزگاری روح خود را در ازای دانستن راز برد همیشگی در بازی ورق معامله کرده است. هرمان به زودی متوجه می شود که کنتش هنوز زنده است و با دختری به نام لیزاوتا ایوانوا که همدم و همصحبت اوست، زندگی می کند...

 با توجه به بالا بودن سن کنتس و اطلاع او از راز ارزشمندی که می تواند زندگی هرمان را دگرگون کند، هرمان به هیچ قیمتی نباید اجازه دهد که کنتس این راز را با خود به گور ببرد...


http://s4.picofile.com/file/7769673117/queen3474.jpg

فقط مشکل اینجاست که چطور می تواند با کنتس که هر کسی را به خانه اش راه نمی دهد دیدار کند..؟

هرمان به این فکر می کند که برای راهیابی به خانه کنتس، چه راهی بهتر از اینکه حرف های عاشقانه در گوش لیزاوتای آفتاب و مهتاب ندیده زمزمه کند...؟!


http://s4.picofile.com/file/7769670856/49000087.jpg

***

با وجود اینکه بعضی از صاحب نظران (از جمله مارتین اسکورسیزیتارولد دیکنسون را یکی از ماهرترین کارگردانان سینمای انگلستان در دهه های 30 تا 50 میلادی می دانند، او امروزه چندان شناخته شده نیست. دیکنسون در شرایطی به پروژه بی‌بی پیک پیوست که بیشتر مراحل پیش تولید انجام شده و تنها چند روز به آغاز فیلمبرداری باقی مانده بود. پس از آنکه رادنی آکلند به دنبال دعوا با آنتون والبروک و تهیه کننده فیلم، از کارگردانی پروژه کنار گذاشته شده بود، تهیه کننده به پیشنهاد آنتون والبروک که قبلا سابقه همکاری با تارولد دیکنسون را داشت، از او دعوت به عمل آورد. با وجود بودجه کم و فرصت محدود، نتیجه کار دیکنسون رضایت بخش است.


http://s4.picofile.com/file/7769674080/The_Queen_of_Spades56656.jpg

تارولد دیکنسون ضمن تاثیرپذیری از سینمای اکسپرسیونیستی، به بهترین نحو از تمام امکانات خود در جهت فضاسازی استفاده می کند. به کمک صحنه آرایی مناسب، بیننده به تدریج وارد دنیای اسرار آمیزی با اتاق های سرد و ترسناک، درگاههای تاریک و شعله های لرزان شمع می شود. بازسازی روسیه با آن خیابان های پوشیده از برف که بعضی رویدادهای فیلم در گوشه های آنها اتفاق می افتد، به خوبی صورت گرفته است و البته در این میان فیلمبرداری اتو هلر (که بعدا آثار معروفی از جمله قاتلین پیرزن (مکندریک/ 1955) و چشم چران (مایکل پاول/ 1960) را فیلمبرداری کرد) نقش موثری را ایفا می کند. زاویه های دوربین که در بی‌بی پیک در کنار شیوه نورپردازی، غیرعادی و مرموز بودن اوضاع را به بیننده منتقل می کند، به گونه ای که حتی صحنه های رقص هم حالتی کابوس گونه پیدا می کنند. تصاویر نسبتا مخوف افراد در آینه، بازتاب کج و کوله چهره شخصیت ها در اشیای شیشه ای، عنکبوتی که به آرامی در حال تنیدن تار است، همه از مواردی هستند که بیننده را بیش از پیش با هزارتوی رازآلود و نامطمئن بی‌بی پیک آشنا می کنند.


http://s4.picofile.com/file/7769669351/walbrook_evans1222.jpg

در بی‌بی پیک، بار دیگر موضوع معامله با شیطان و به دست آوردن یک خوشی نسبتا کوتاه مدت در ازای از دست دادن چیزی بسیار مهم تر خودنمایی می کند و از این جهت می توان آن را یاد آور آثاری چون فاوست و یا تصویر دورین گری دانست. به ویژه از نظر سبک و حال و هوا، بی‌بی پیک به  تصویر دورین گری (آلبرت لوین/1945) و نیز راه پله مارپیچ (رابرت سیودماک/1945) بسیار شبیه است. آنتون والبروک (که در این فیلم باید به چهره بدون سبیلش عادت کنیم و جالب اینجاست که شبیه به رومن پولانسکی جوان به نظر می رسد)، نقش مردی را بازی می کند که با کمال میل حاضر است همچون کنتس روحش را در ازای راز برد در قمار بفروشد، فقط از بدشانسی اش کسی پیدا نشده که چنین معامله ای را به او پیشنهاد دهد! بنابراین چاره ای ندارد تا خود با پیشنهاد معامله ای دیگر به سراغ کنتس برود... هرمان عقده ای به شدت به دیگر همرده های خود که به دلیل تمکن مالی، حتی باخت های سنگین برایشان چندان نگران کننده نیست، حسادت می کند و این مساله تا حدودی از او شخصیتی ترحم برانگیز می سازد. به سختی می توان باور کرد که آنتون والبروک (که در اینجا حداقل 15 سال جوانتر نشان می دهد) در هنگام ساخت این فیلم 53 ساله بوده است.


http://s4.picofile.com/file/7769665806/walbrook9.jpg

دیگر بازیگر این فیلم یعنی ادیت ایوانز پس از سال ها حضور در صحنه تئاتر، با بازی نقش کنتس در بی‌بی پیک، اولین فیلم سینمایی خود را تجربه کرد. تقریبا هر سه شخصیت اصلی داستان ترحم برانگیزند ولی در این میان سهم کنتس از دیگران بیشتر است. او که در گذشته روح خود را معامله کرده، اکنون در روزگار پیری و در آستانه مرگ، بار گناه سنگینی حس می کند. حتی ظاهر او که خود را زیر بار سنگین آن همه لباس و تزئینات گران قیمت و از مد افتاده، تقریبا دفن کرده و با قدم هایی لرزان راه می رود، نیز بار گناه او و جایگاه متزلزلش در این جهان که با توجه به کهولت سن او هر لحظه ممکن است از دست برود، را نشان می دهد.


http://s4.picofile.com/file/7769662575/queen_of_spades_countess.jpg

آنچه ماجرا را غم انگیزتر می کند این است که با کمی دقت متوجه می شویم که حتی در گذشته هم کنتس در واقع روحش را نه برای خوشی خود بلکه با هدف اینکه دیگران متوجه گناهش نشوند، می فروشد و این مسئله نوعی احساس گناه مضاعف در او پدید می آورد.

ایوون میچل 34 ساله نیز به خوبی نقش لیزاوتای بسیار زیبا و حدودا 20 ساله را ایفا می کند. او نیز همچون ادیت ایوانز با وجود تجربه تئاتری در بی‌بی پیک اولین حضور خود بر پرده سینما را تجربه کرد.

این فیلم که امروزه بیشتر باید آن را گوتیک رازآلود محسوب کرد تا ترسناک، در یک سوم پایانی که پای عوامل ماورای طبیعی به داستان باز می شود، جذاب تر است. یک ساعت اول فیلم بیشتر به آشنایی با فضا و شخصیت ها می گذرد و به ویژه در نیم ساعت دوم، که هرمان سعی در جلب توجه لیزاوتا دارد، فیلم بیشتر حالت ملودرام به خود می گیرد و حتی برای لحظاتی به نظر می رسد فیلم خط داستانی خود را گم کرده است، البته با ملاقات هرمان و کنتس (که از صحنه های دیدنی فیلم است و در این رویارویی همه دیالوگ متعلق به والبروک است و ادیت ایوانز تنها با چهره و نگاهش به او واکنش نشان می دهد)، دوباره داستان مسیر خود را باز می یابد.


http://s4.picofile.com/file/7769657197/the_queen_of_spades.jpg

بی شک جذاب ترین قسمت فیلم را باید صحنه های پایانی و نفس گیر ورق بازی هرمان با آندری دانست.


http://s4.picofile.com/file/7769652682/game.jpg

بازیگر نقش آندری هم رانلد هاوارد (پسر لسلی هاوارد معروف) است که از نظر چهره بسیار به پدرش شباهت دارد.


http://s4.picofile.com/file/7769653759/89798j.jpg

در یکی از دیگر قسمت های به یادماندنی فیلم، هرمان با رونویسی از روی کتاب راهنمای نامه نگاری عاشقانه به لیزاوتا نامه می نویسد. او مثل بچه ای که مشق می نویسد هر جمله را از روی کتاب خوانده و هنگام نوشتن آن در نامه یک بار دیگر با خود زمزمه می کند! (تو عزیزتر از آنی که زبان را یارای بیان آن باشد... چشمان سیاهت قرار از من ربوده، اگر مرا برانی خود را خواهم کشت و خونم به گردن تو خواهد بود.... و اراجیفی از همین نوع!) جالب اینجاست که بعدا لیزاوتا در هنگام خواندن نامه، بلافاصله به چشمان خود در آینه نگاه می کند تا ببیند این چه چشم هایی است که این طور آرامش را از هرمان ربوده!


http://s4.picofile.com/file/7769647525/yvonnemitchel.jpg

اشتباهات کوچکی هم در فیلم به چشم می خورد، مثلا در قسمتی از فیلم خدمتکار کنتس، سگ سیاهی را به درون خانه می آورد ولی وقتی هرمان وارد خانه می شود، سگ سیاهی که پارس می کند از تیره دیگری است! موردی که احتمالا آن دسته از بینندگان که مثل من علاقمند به حیوانات هستند، بلافاصله به آن توجه خواهند کرد. اما در مجموع همانطور که گفته شد، بی‌بی پیک فیلمی است که بیش از این ها لیاقت شناخته شدن را دارد.

http://s4.picofile.com/file/7769642575/Thorold_Dickinson_Spades.jpg

تارولد دیکنسون (سمت راست) در حال کارگردانی بی‌بی پیک

آقای ساردانیکاس 1961

بهتر است در این فرصت، سری بزنم به یکی از کارگردان های محبوبم در زمینه فیلم ترسناک یعنی ویلیام کسل شیطان و بازیگوش...

آقای ساردانیکاس           Mr. Sardonicus                

http://s2.picofile.com/file/7720120428/movie_4374.jpg

 فیلم آقای ساردانیکاس محصول 1961 استودیوی کلمبیا، یکی از فیلم های ترسناک ویلیام کسل است که بر مبنای فیلمنامه و داستانی از ری راسل ساخته شد. رونالد لوویس، گای رولف، آدری دالتون و اسکار هومولکا در این فیلم، نقش آفرینی کردند.

***

در انگلستان اواخر قرن نوزدهم، سر رابرت کانگریو (رونالد لوویس)، جراح جوان و مشهوری که در حال انجام تحقیقات مهمی بر روی سیستم عصبی است، نامه ای از معشوق سابقش به نام مود (آدری دالتون)، دریافت می کند. در این نامه، مود که اکنون همسر بارون ثروتمندی به نام آقای ساردانیکاس (گای رولف) و ساکن مکانی دورافتاده در اروپای مرکزی به نام گورسلاوا است، از رابرت درخواست می کند که برای کمک به او بلافاصله راهی گورسلاوا شود...

http://s3.picofile.com/file/7720124408/sardonicus.jpg

وقتی رابرت به قصر بارون ساردانیکاس وارد می شود، با صحنه های عجیبی از جمله شکنجه دختر خدمتکار روبرو می شود. البته عجیب تر از همه، خود بارون ساردانیکاس است که ماسک به چهره دارد و ظاهرا همه این کارها به دستور او انجام می شود...

http://s2.picofile.com/file/7720182040/MrSardonicus_Still36.jpg

سوال اینجاست که این آقای خوشگل و اتو کشیده یعنی بارون ساردانیکاس، با این کارهای عجیب و غریب چه هدفی را دنبال می کند؟ آیا او چهره مخوفی را پشت این ماسک پنهان کرده...؟


http://s3.picofile.com/file/7720180535/mr_sardonic.jpg

 اصلا چرا ساردانیکاس کارش به جایی رسیده که باید چهره اش را با ماسک بپوشاند؟ مگر او در گذشته مردی خوش قیافه ای نبود که برای خودش بروبیایی داشت...؟

http://s3.picofile.com/file/7726515478/8455555.jpg

یاد ایام..!

مود با وجودی که از رابرت کمک می خواهد، در مورد خطری که تهدیدش می کند، چیزی به او نمی گوید. در اولین گام، رابرت باید بفهمد آقای ساردانیکاس دقیقا کیست و از او چه می خواهد...؟

http://s3.picofile.com/file/7720135478/23512_Mr_Sardonicus.jpg

***

ویلیام کسل کارگردانی است که چندان به دنبال ساخت یک اثر هنری نیست و بیش از هر چیز به سرگرم کردن مخاطب اهمیت می دهد. البته شاید فیلم های ویلیام کسل برای هر بیننده ای لذت بخش نباشد. او کارگردان بسیار شیطانی است و بنابراین بیشترین دوستداران فیلم های او، افرادی هستند که مثل خود کسل، از روحیه ای شیطنت آمیز (و گاه کودکانه) برخوردار باشند. ویلیام کسل، در فیلم های ترسناک خود، تا حد زیادی سعی در وارد آوردن شوک به بیننده به منظور سرگرم کردن هر چه بیشتر او دارد. همین ویژگی کسل سبب می شود که حتی نکات دور از ذهن و غیرقابل باور در فیلم های او، همچنان جذاب باشند. در فیلم های کسل، معمولا در پس اعمال و رفتار شخصیت ها، رازی وجود دارد که کم کم آشکار می شود. از این رو، بهتر است بیننده قبل از دیدن فیلم های ویلیام کسل، هیچ گونه مطالعه و جستجویی در مورد آنها انجام ندهد تا بتواند به اندازه کافی از فیلم لذت ببرد.

http://s3.picofile.com/file/7720137739/homolka.jpg

آقای ساردانیکاس در شرایطی ساخته شد که یک سال قبل، فیلم نسبتا موفق خانه آشر ساخته راجر کورمن به روی پرده رفته بود و احتمالا این مساله در تمایل ویلیام کسل به پرداختن به داستانی گوتیک در این فیلم، بی تاثیر نبوده است. آقای ساردانیکاس، به عنوان یک فیلم رده B، از فیلمنامه نسبتا خوبی برخوردار است، هر چند نقش دیالوگ ها بسیار پر رنگ است و اکشن چندانی وجود ندارد. با این حال، داستان فیلم از انسجام خوبی برخوردار است. در نگارش فیلمنامه، تاثیرپذیری از داستانهایی چون مردی که می خندد (به ویژه در مورد خنده مخوفی که بر چهره نقش بسته است) و شبح اپرا (کاربرد ماسک برای پوشاندن چهره واقعی) به چشم می خورد. همچنین، اوایل فیلم یاد آور دراکولای برام استوکر است (مرد جوانی راهی اروپای مرکزی می شود، مطلع شدن از مقصد او برای دیگران وحشت آور است، ولی این مرد وحشت مردم را ناشی از خرافات می داند و به آن می خندد، کالسکه ران از بردن او به سمت قصر ساردانیکاس، خودداری می کند تا اینکه فردی که خود ساردانیکاس فرستاده، سر می رسد و ...)

http://s2.picofile.com/file/7720139565/mr_sardonicus.jpg

از امتیازات فیلم می توان به دکور آن اشاره کرد. به علاوه چهره پردازی فیلم هم یکی از جذابیت های آن به شمار می رود به ویژه در مورد بارون ساردانیکاس و خدمتکارش.

گای رولف که در این فیلم، با وجود 50 سال سن همجنان خوش تیپ و قدبلند به نظر می رسد، در نقش بارون ساردانیکاس بازی نسبتا خوبی ارائه می دهد و در بعضی قسمت ها، با وجود شخصیت سادیست خود، ترحم بیننده را برمی انگیزد.

http://s3.picofile.com/file/7726531070/322445.jpg

اسکار هومولکا هم در نقش خدمتکار یک چشم ساردانیکاس با آن لهجه عجیب و غریب، دوست داشتنی و فراموش نشدنی است.

http://s2.picofile.com/file/7726517953/sardon454545.jpg

یکی از جذاب ترین صحنه های فیلم، صحنه های تاریک و مه آلود مربوط به قبرستان در شب است، جایی که طمع یکی از کاراکترها، او را وادار به نبش قبر می کند! این صحنه ها، حتی برای بیننده امروزی نیز تا حدی ترسناک و تکان دهنده است.

http://s3.picofile.com/file/7726519779/12ce.jpg

شهرت ویلیام کسل بیش از هر چیز مدیون حرکات نمایشی و ابتکارهای عامه پسندی است که به منظور جلب تماشاگر در فیلم های ترسناک و عمدتا کم هزینه خود به کار می برد. او که اصالتا از یهودیان آلمانی تبار بود و استعداد خاصی در سرگرم کردن مخاطب داشت، در ابتدا با راهنمایی اورسون ولز، به حرفه فیلمسازی وارد شد. هر چند نباید کارنامه فیلمسازی او را تنها محدود به فیلمهای ترسناک دانست، ولی به هر حال، امروزه ویلیام کسل بیش از هر چیز، با فیلم های ترسناکش شناخته می شود.

ابتکار نمایشی ویلیام کسل در این فیلم به این شکل است که در اواخر فیلم، خود کسل بر پرده ظاهر می شود و با نشان دادن کارت های رای گیری از بینندگان می خواهد با بالا بردن این کارت ها (که در زمان نمایش این فیلم در سینماها به بینندگان داده شده بود)، نظر خود را در مورد سرنوشت فرد شرور ماجرا در پایان فیلم و اینکه آیا او باید مجازات شود یا نه، اعلام کنند. البته این تنها یک حرکت نمایشی بود، چون کسل با اعتقاد به اینکه بیشتر بینندگان خواهان بدبخت شدن شخصیت گناهکار هستند، در اصل فقط یک پایان برای فیلم ساخته بود! جالب اینجاست که وقتی ویلیام کسل، در مورد رای گیری توضیح می دهد، در هنگام گفتن جمله "اگر از آن دسته افراد خوب و مهربانی هستید که آزارتان به مورچه هم نمی رسد" به نشانه حس انزجار نسبت به این دسته افراد، چهره در هم می کشد!

http://s2.picofile.com/file/7720148274/sardonicus25.jpg

البته حقیقت این است که فارغ از مسئله نوآوری کسل در جلب توجه بیننده، در این مورد خاص، ابتکار رای گیری از بینندگان، تا حدی به فیلم ضربه می زند، چون درست در نقطه اوج، فیلم را قطع می کند و در نتیجه این وقفه، بیننده از حال و هوای هیجان خارج شده و دوباره نمی تواند به آن برگردد.

البته ویلیام کسل نه تنها برای رای گیری، بلکه در آغاز فیلم هم بر پرده ظاهر شده  بود. در این قسمت، او ضمن خوش و بش با بینندگان، سیگاری دود کرده و موضوع فیلم (غول) را به بینندگان معرفی می کند و قبل از اینکه برای بینندگان خود آرزوی کابوس هایی خوش کند (!)، برای توضیح معنی واژه غول (یا ghoul در انگلیسی که در اصل ریشه عربی دارد و به دلیل کاربرد در داستان های هزار و یک شب به زبان انگلیسی وارد شده است)، کتابچه ای که ظاهرا لغتنامه مخصوص واژه های ترسناک است، از جیب در آورده و با شوق و ذوق تعریف غول را به این شکل برای بیننده می خواند: "غول موجود شومی است که با دستبرد زدن به قبرها، از جسد مردگان تغذیه می کند!"

http://s3.picofile.com/file/7720150963/89439834.jpg


http://s2.picofile.com/file/7720152040/68595.jpg

در کل، برای آن دسته از بینندگان که مثل من عاشق ادا و اطوارهای نمایشی ویلیام کسل هستند، دیدن او بر پرده سینما بسیار خوشایند است. البته شیطنت های ویلیام کسل به همین جا ختم نمی شود، حتی به نظر می رسد ماسک آقای ساردانیکاس، به چهره خود کسل شباهت دارد و با توجه به روحیه وی، احتمالا این قضیه عمدی است. این عادت های خاص کسل همواره سبب می شود که بیننده حضورش را در طول فیلم احساس کند، به طوری که گاه شاید به نظر برسد کسی که فاجعه می آفریند و سربه سر بیننده می گذارد، خود ویلیام کسل است نه شخصیت های فیلم های او!

http://s3.picofile.com/file/7726525585/5846464646.jpg

هر چند فیلم آقای ساردانیکاس را به احتمال زیاد نمی توان در بین 5 فیلم ترسناک برتر ویلیام کسل قرار داد، ولی تماشای آن خالی از لطف نیست مخصوصا برای آن عده از بینندگان که کودک درونشان هنوز به خواب نرفته است، درست مثل خود ویلیام کسل.

http://s2.picofile.com/file/7726526876/14424345.jpg

نوسفراتو 1922

نوسفراتو: سمفونی وحشت    Nosferatu, eine Symphonie des Grauens

http://s3.picofile.com/file/7563767953/pstrr.jpg

فیلم نوسفراتو به کارگردانی فردریش ویلهلم مورنائو، از ماندگارترین آثار سینمای اکسپرسیونیستی آلمان به شمار می رود. بازیگران اصلی این فیلم که اولین اقتباس سینمایی از رمان مشهور دراکولا نوشته برام استوکر می باشد، عبارتند از ماکس شرک، گوستاو فون وانگنهایم، گرتا شرودر، الکساندر گراناخ و ولفگانگ هاینتس.

***

جوانی به نام هاتر به همراه همسرش الن، در شهر برمن آلمان، زندگی می کند. روزی کارفرمای هاتر که ناک نام دارد، وی را برای دیداری کاری با یکی از مشتریان به نام کنت اورلاک که قصد دارد خانه ای در برمن بخرد، روانه سفری به ترانسیلوانیا در رومانی می کند...

 اوضاع به خوبی پیش می رود، فقط معلوم نیست چرا زمانی که هاتر در مهمانخانه بین راه نام کنت اورلاک را می برد، همه وحشت زده سکوت می کنند، در بیرون مهمانخانه اسب ها رم می کنند و کفتاری در دوردست زوزه می کشد..!

http://s3.picofile.com/file/7563776127/gustavvw.jpg

 قلعه ای که کنت اورلاک در آن زندگی می کند در دامنه کوههای کارپات قرار دارد، ولی کالسکه ران تنها تا نیمه راه هاتر را همراهی می کند و پس از آن با گفتن اینکه از اینجا به بعد سرزمین اشباح است، او را تنها می گذارد. خوشبختانه خود کنت اورلاک، آنقدر دور اندیشی دارد که کالسکه ای برای هاتر بفرستد، البته با کالسکه رانی که بی شباهت به شبح نیست....

هاتر وقتی به قلعه کنت اورلاک می رسد با دیدن قیافه میزبان خود درجا خشکش می زند. اورلاک نه تنها ظاهری وحشتناک دارد (ترکیبی از انسان، گوریل، میمون و موش کور!)، بلکه رفتارهای غیرعادی نیز از خود نشان می دهد، مثلا سر میز غذا، وقتی هاتر به اشتباه دست خود را می برد، اورلاک با دیدن خون بسیار بر سر ذوق می آید...

http://s1.picofile.com/file/7563775692/Schreck75.jpg

هاتر در وضعیت عجیبی قرار گرفته است. آیا واقعا کنت اورلاک قصد صدمه زدن به او را دارد؟ آیا باید از قلعه اورلاک فرار کند؟ و در این صورت، اورلاک دست از سر او برخواهد داشت؟!

http://s3.picofile.com/file/7563756555/7g65.jpg

***

مورنائو برای ساخت این فیلم موفق به کسب اجازه از بیوه برام استوکر نویسنده رمان دراکولا، نشد. مشخص نیست که آیا همسر برام استوکر مبلغی بیش از آنچه مورنائو و شرکت سازنده حاضر به پرداخت آن بودند می خواسته یا آنکه اصلا با ساخت فیلمی بر مبنای رمان همسر فقیدش مخالف بوده است. به همین علت، مورنائو نام شخصیت ها و مکان ها را عوض کرد (مثلا دراکولا به نوسفراتو تبدیل شد) و در بعضی قسمت های داستان نیز تغییراتی اعمال نمود. با این حال، پس از نمایش این فیلم، بیوه برام استوکر از مورنائو شکایت کرد و دادگاه مقرر نمود که به دلیل نقض حق مولف، تمام نسخه های این فیلم باید نابود گردد. این حکم اجرا شد ولی با توجه به اینکه امروزه این فیلم (به ناحق!) در دسترس است، بی شک، اجرای این حکم کاملا موفقیت آمیز نبوده است.

http://s1.picofile.com/file/7563772254/images980808.jpg

بی تردید، برجسته ترین جنبه فیلم حضور ماکس شرک در نقش نوسفراتو است. جالب اینجاست که وی با آن گریم منحصر به فرد، روی هم رفته تنها ده دقیقه در فیلم دیده می شود، با این وجود، آن قدر نقش خود را موثر ایفا کرده که بدون او مسلما این فیلم، فیلم دیگری می بود. تاکنون دراکولاهای زیادی بر پرده سینما ظاهر شده اند و ماکس شرک، در عین اینکه اولین دراکولای سینماست، همچنان به یادماندنی ترین و از نظر ظاهری، ترسناک ترین آنها نیز می باشد.

http://s1.picofile.com/file/7563770214/2194.jpg

نوسفراتو موجودی است با گوش هایی چون گوش های خفاش، صورتی سفید شبیه به اسکلت با چشمان از حدقه دررفته، ابروهای زمخت و پرپشت، دستانی چنگال مانند و قامتی بلند که نپوشیدن شنل سبب شده نخراشیده تر جلوه کند. ماکس شرک در این نقش آن چنان خوب جا افتاد که حتی عده ای شایعه اینکه او در زندگی شخصی خود نیز خون آشام است را مطرح کردند!!

بزرگ ترین تفاوت نوسفراتو با دیگر دراکولاهای سینما نیز به همین ظاهر وحشتناک وی مربوط می شود. دراکولاهای دیگر (مثلا بلا لوگوسی در اقتباس سال 1931) به ظاهر خوش تیپ، متمدن و مودب هستند و معمولا در طول فیلم یکی دو دختر عاشق آنها می شوند، ولی این اتفاق در مورد نوسفراتو نمی افتد، چون بی تردید، هیچ بیننده ای باور نخواهد کرد که موجودی چون او زنان جوان را به خود جذب کند! 

البته همین مساله نوسفراتو را به موجودی ترحم برانگیز تبدیل می کند، چون حداقل می توان گفت برخلاف بسیاری از خون آشام های دیگر، ظاهر و باطن نوسفراتو یکی است!

کاربرد جلوه های ویژه که نقش مهمی در انتقال حس ترس به بیننده دارد، یکی از امتیازات فیلم به شمار می رود. در این فیلم دو صحنه وجود دارد که محال است کسی علاقمند به فیلم های ترسناک قدیمی باشد و عاشق آنها نشود. هر دو صحنه حاصل تمهیداتی بسیار ساده و ابتدایی و در عین حال مبتکرانه هستند.

اولین صحنه مربوط می شود به زمان حضور نوسفراتو در کشتی. معاون ناخدا که در حال بررسی مخزن است در یکی از تابوت ها را باز می کند و موش ها بیرون می ریزند. ناگهان در تابوت دیگری خود به خود باز شده و خون آشام رخ می نماید! آن هم نه به شکلی عادی، بلکه او یکباره  و به صورت تمام قد از تابوت برمی خیزد!

http://s3.picofile.com/file/7563746127/ship987097.jpg

 http://s3.picofile.com/file/7563745692/ui887879.jpg

 http://s1.picofile.com/file/7563748709/nosferatuh.jpg

 http://s3.picofile.com/file/7563747525/nosferatu19.jpg

مورد دیگر صحنه ای در اواخر فیلم است که سایه نوسفراتو را در حال بالا رفتن از پله ها می بینیم. کلا در این فیلم استفاده از سایه ها نقش موثری ایفا می کند.

 http://s3.picofile.com/file/7563752903/nosferatugg.jpg

 http://s1.picofile.com/file/7563754301/nosferatu188.jpg

بیشتر قسمت های فیلم در لوکیشن واقعی فیلمبرداری شده است. با توجه به اینکه یکی از ویژگیهای فیلم های اکسپرسیونیستی دکور اغراق شده می باشد، از این لحاظ شاید نتوان نوسفراتو را در عین تعلق به مکتب اکسپرسیونیسم (و بهره گیری از گریم و شیوه بازی اکسپرسیونیستی به ویژه در مورد کاراکتر نوسفراتو)، به عنوان نمونه بارز یک فیلم  کاملا اکسپرسیونیستی مثال زد. به عبارتی دیگر، موررنائو در اینجا، به شکلی هنرمندانه به ما نشان می دهد که چگونه موجودی ماوراء طبیعی و ترسناک از دل یک فضای کاملا عادی و طبیعی بیرون می آید. حتی محل زندگی نوسفراتو هم به جای اینکه قصری باشد با یک دکور مفصل که در ویژگی های گوتیک آن اغراق شده است، فضایی است خالی و کثیف مثل یک خانه متروکه. مورنائو با استفاده از این فضای خالی و کثیف، حس انزوای نوسفراتو و کهنگی و مرگ را به ما انتقال می دهد.

http://s1.picofile.com/file/7563771177/ce75.jpg

با اینکه ترس و خشونت در این فیلم حس می شود (مناظر زیبایی که هاتر پیش از رسیدن به قلعه نوسفراتو در بین راه می بیند، یا میز صبحانه مفصلی که صبح روز اول برای او تدارک دیده شده است، در اصل حکم آرامش قبل از طوفان را دارد)، ولی صحنه خشنی نمی بینیم. مثلا بارها صحبت از خون می شود و کلا خون در این فیلم نقش مهمی بر عهده دارد ولی به استثنای تنها یک مورد، اصلا خونی نمی بینیم. همچنین زمانی که بیماری مشکوک به طاعون دامن گیر افراد شهر شده است، باز هم وضعیت قربانیان را نمی بینیم. زمانی هم که عده ای از اهالی شهر بر سر ناک می ریزند و او را کتک می زنند، در یک نما از دور، عده ای از مردم را در حال کتک زدن می بینیم، ولی فردی که کتک می خورد، دیده نمی شود.

به طور کلی، مونتاژ در سینمای مورنائو اهمیتی ویژه دارد. در نوسفراتو، از کات های موازی به منظور نشان دادن نوعی رابطه عاطفی استفاده شده است. شبی که کنت اورلاک در قلعه اش در ترانسیلوانیا به سراغ هاتر می رود، الن همسر هاتر را می بینیم که در خانه خود در برمن از خواب می پرد و نام هاتر را صدا می زند و این موضوع باعث می شود اورلاک از حمله دست بکشد.

از دیگر امتیازات فیلم، فیلمبرداری خوب آن است که توسط فریتس آرنو واگنر، که در چند فیلم لانگ از جمله ام و وصیت نامه دکتر مابوزه نیز به عنوان فیلمبردار حضور داشت، صورت گرفته است. فیلمبرداری در نوسفراتو از عوامل مهم در فضاسازی موثر و موفقیت فیلم بوده است، به ویژه در بعضی قسمت ها مانند سکانس حضور نوسفراتو در کشتی.

http://s3.picofile.com/file/7563780749/87224.jpg

امروزه اهمیت نوسفراتو بیشتر از لحاظ نقش تاثیرگذار آن بر دیگر فیلم های ژانر وحشت ارزیابی می شود و بعید است دیگر بیننده ای پیدا شود که با دیدن فیلم نوسفراتو بترسد، به علاوه داستان آن نیز برای بیننده امروزی جذابیت چندانی ندارد و بیش از حد ساده می نماید. ولی می توان تصور کرد در زمانی که تنها 25 سال از نگارش رمان دراکولا می گذشته و مثل امروز داستانی تکراری و قدیمی محسوب نمی شده، تماشای این فیلم تا چه حد برای بینندگان لذت بخش و هیجان انگیز بوده است.

http://s3.picofile.com/file/7563779886/24199.jpg

 

گربه سیاه 1934

گربه سیاه    The Black Cat

بسیاری از صاحبنظران، فیلم گربه سیاه، محصول 1934 استودیوی یونیورسال را در کنار آثاری چون بیراهه (1945) و زن عجیب (1946)، در زمره بهترین آثار ادگار جی اولمر ارزیابی می کنند. در این فیلم که بر مبنای فیلمنامه ای از پیتر روریک و ادگار اولمر و بر اساس داستان گربه سیاه اثر ادگار آلن پو، ساخته شد، بوریس کارلوف، بلا لوگوسی، دیوید منرز و جولی بیشاپ به ایفای نقش پرداختند.

***

زوجی جوان به نام های پیتر و جون آلیسون (دیوید منرز و جولی بیشاپ) که در حال گذراندن ماه عسل خود در مجارستان هستند، در قطار با یک دکتر روانشناس به نام ویتوس وردگست (بلا لوگوسی) دیدار می کنند. وردگست که در زمان جنگ جهانی اول به مدت 15 سال به اسارت روس ها در آمده و از همسر و دخترش جدا افتاده بود، به آنها می گوید که به دیدار دوستی قدیمی می رود...

پس از اینکه قطار به مقصد می رسد، زوج جوان به همراه دکتر وردگست سوار تاکسی می شوند، ولی در یک تصادف رانندگی، راننده تاکسی کشته شده و جون آسیب می بیند. دکتر وردگست پیشنهاد می کند جون و پیتر به خانه دوست او بروند تا بتواند در آنجا جون را مداوا کند...

و اما دوست دکتر وردگست به نام پولزیگ (بوریس کارلوف)، رهبر یک فرقه شیطان پرستی است. وی همچنین در زمان جنگ، فرمانده وردگست بوده و با خیانت های خود باعث قتل عام بسیاری از نیروهای خودی و اسارت عده ای بیشمار از جمله وردگست شده است. به علاوه وردگست، پولزیگ را در قتل همسر و ناپدید شدن دختر خود نیز مقصر می داند...

این بدان معنی است که در خانه پولزیگ، اوضاع چندان امن و آرام نخواهد بود...

در چنین شرایطی هر کس به دنبال هدفی است:

پیتر و جون به دنبال فرار از این مکان مرموز...

وردگست به دنبال گرفتن انتقام و نیز آگاهی از سرنوشت دختر خود...

و پولزیگ؟

پولزیگ به دنبال یک قربانی تازه و سرحال برای قربانی کردن در گردهمایی شیطان پرستان است!

او به این می اندیشد که جون، برای این منظور، احتمالا کاندیدای بدی نیست...!

***

گربه سیاه در حالی پرفروش ترین فیلم استودیوی یونیورسال در سال 1934 لقب گرفت که ساخت آن تنها 95 هزار دلار هزینه برده بود. این فیلم، از فیلم های شاخص جریانی محسوب می شود که دوستداران فیلم های ترسناک کلاسیک از آن به عنوان دوران طلایی فیلم ترسناک یاد می کنند. دورانی که بی شک بوریس کارلوف و بلا لوگوسی دو چهره به یادماندنی آن محسوب می شوند و این فیلم اولین فیلمی است که این دو چهره مخوف سینمای کلاسیک در آن با هم همبازی شدند.

  بوریس کارلوف و بلا لوگوسی سر صحنه فیلم گربه سیاه

البته شیطان اصلی در اینجا بوریس کارلوف در نقش پولزیگ است که می توان گفت نسبت به لوگوسی بازی بهتری ارائه می دهد. پولزیگ با آن قد بلند و چهره و نگاه سرد کسی است که حتی حرکت هایش هم خشک و خالی از انعطاف است. مثلا در صحنه ای که در رختخواب است و آمدن مهمانان به او اعلام می شود، سایه اش را می بینیم که به شکلی کاملا منظم و خشک و با کمری راست یکباره از جا برمی خیزد.

پولزیگ در کنار ظاهر خشک، مودب، سرد و رسمی خود، فردی است جنایتکار که حتی خانه عجیبش را بر روی گورهای دسته جمعی سربازانی که با خیانت او قتل عام شده اند، بنا کرده است، کاری که نوعی دهن کجی به کشته شدگان به نظر می رسد. البته علاوه بر اینها، او رهبر مذهبی شیطان پرستان نیز هست، آن هم از نوعی که کلکسیونی از جسد زنان زیبا در منزلش نگهداری می کند!

در مقابل، بلا لوگوسی (که البته تلفظ درست نامش لوگوشی است!)، را نمی توان نقش منفی محسوب کرد. لوگوسی که در بسیاری از فیلم ها شخصیتی کمابیش مشابه همان دراکولا دارد، در اینجا فردی است نسبتا فهمیده و مهربان. با این وجود، مخصوصا در اواخر فیلم، شاهد تمایلات سادیستی او هستیم. به علاوه رگه های از دیوانگی در شخصیت دکتر وردگست به چشم می خورد و نیز مشکلی که شاید بتوان آن را گربه هراسی نامید!

البته دلیل آنکه این دکتر آرام و معقول تا این حد از نظر اعصاب به هم ریخته و درب و داغان است، بی شک رنج هایی است که متحمل شده است. از این جهت، می توان گفت فیلم گربه سیاه به شکلی غیرمستقیم، به فجایع جنگ جهانی اول و مصیبت های بازماندگان آن اشاره دارد.

http://s1.picofile.com/file/7540469779/479845.jpg

دیوید منرز و جولی بیشاپ، کاملا در سایه بوریس کارلوف و بلا لوگوسی قرار می گیرند و چندان به چشم نمی آیند. البته بگذریم که جولی بیشاپ، همچون بسیاری از زن هایی که در فیلم های ترسناک دهه سی می بینیم، در تمام مدت یا به آغوش معشوقش پناه برده و یا غش کرده و از حال رفته است!

یکی از امتیازات فیلم، صحنه آرایی و دکور ماهرانه آن است که در خلق فضایی سرد و تهدید آمیز بسیار موثر است. همچنین تاثیر اکسپرسیونیسم آلمانی در شیوه نورپردازی و کاربرد سایه ها در فضاسازی کاملا مشهود است. ادگار اولمر که پیش از این در آلمان با کارگردان هایی چون وگنر، لانگ و سیودماک کار کرده بود، کاملا با اکسپرسیونیسم آلمانی آشنا بود.

خانه قلعه مانند پولزیگ بر خلاف قصر دراکولا، خانه ای کاملا مدرن و از نظر شکل هندسی منظم است (البته به استثنای قسمت زیرزمین). ولی با وجود این طراحی و ظاهر مدرن، باز هم آن حس گوتیک به بیننده منتقل می شود. از این لحاظ، این فیلم بی شک از اولین مواردی است که بدون استفاده از سبک دکور گوتیک، حال و هوای گوتیک دارد.

 

ادگار اولمر، برای موسیقی فیلم که در تمام فیلم تقریبا بی وقفه جریان دارد، قطعاتی از آثار سمفونیک بتهوون، باخ و دیگر هنرمندان کلاسیک را مورد استفاده قرار می دهد (احتمالا به منظور صرفه جویی در هزینه ها). این نوع موسیقی، حال و هوای دیگری به کار می دهد که هر چند در جهت ترسناک کردن آن نیست، ولی در نوع خود تجربه ای جالب است. البته به نظر می رسد کاربرد این نوع موسیقی در بعضی صحنه ها مثل صحنه های راهرو، راه پله و زیرزمین تاریک، بر حس گوتیک بودن فیلم، صحه می گذارد.

با وجودی که در عنوان بندی، به اقتباس از داستان ادگار آلن پو اشاره شده است، ولی داستان فیلم ربط چندانی به آن ندارد و می توان گفت کاملا داستان دیگری است. البته به دلیل کارگردانی خوب ادگار جی اولمر، حال و هوای تیره داستان پو در فیلم حس می شود.

فیلمنامه فیلم، سطحی و در مواردی مبهم است. با این وجود، به کمک عناصری که به آنها اشاره شد، حس ترس به خوبی منتقل می شود و در کل می توان گفت، گربه سیاه فیلمی است سرگرم کننده مخصوصا برای مخاطب دهه سی. می توان موفقیت این فیلم را نمونه ای از غلبه سبک بر محتوا دانست.

لازم به ذکر است فیلم گربه سیاه در کشورهای ایتالیا، فنلاند و اتریش ممنوع شد و در بعضی کشورهای دیگر با حذف صحنه های (نه چندان) ترسناک، اجازه اکران گرفت.