سکانسی از فیلم روانی (1960)

یکی از سکانس های مورد علاقه ام، سکانس گفتگوی ماریون و نورمن بیتز در فیلم روانی (1960) ساخته آلفرد هیچکاک می باشد که در واقع یکی از مهم ترین سکانس های این فیلم به شمار می رود. این سکانس در بردارنده نکاتی مهم است. پیش از این  سکانس، با شخصیت نورمن تا حدی آشنا شده بودیم. در این سکانس، به دلایل اینکه نورمن چنین شخصیتی دارد و تاثیراتی که محیط روی او داشته است، پی می بریم.

http://s3.picofile.com/file/7554481177/parlor_04.jpg

از لحظه ای که گفتگو شروع می شود دیگر ماریون و نورمن را با هم در یک فریم نمی بینیم. از نظر نور پردازی ماریون در پس زمینه ای با نور ملایم قرار دارد. در حالی که نورمن در گوشه تاریکی از اتاق نشسته و نیمی از صورتش در سایه قرار دارد که در واقع اشاره ای است به دوگانه بودن شخصیتش. بر خلاف ماریون که پشت سرش قاب عکسی دایره ای شکل دیده می شود، پشت سر نورمن قاب هایی به شکل مستطیل می بینیم که خطوط متقاطع آنها نشانه دیگری بر درگیری و تنش درونی شخصیت نورمن است. همچنین، دوربینی که بر خلاف ماریون، در مورد نورمن هم سطح چشم ها قرار نمی گیرد و از زاویه ای پایین تر وی را نشان می دهد، نیز نشانه ای بر عدم تعادل می باشد. از همه مهم تر، پرنده های تاکسیدرمی شده و سایه های ترسناکشان که در فریم های مربوط به نورمن دیده می شوند، سبب می شوند که در نظر بیننده، هاله ای رعب انگیز شخصیت نورمن را احاطه کند.

http://s3.picofile.com/file/7554487418/parlor_09.jpg

http://s3.picofile.com/file/7554489458/parlor_07.jpg

دیالوگ ها نیز در بردارنده نکات مهمی است:

نورمن:شما کجا می ری؟ البته قصد فضولی ندارم...

ماریون: اوم...دنبال یک جزیره اختصاصی می گردم.

نورمن: از چی داری فرار می کنی؟

ماریون: چرا همچین سوالی می کنی؟

نورمن: هیچی. مردم هیچوقت از چیزی فرار نمی کنند. راستی بارون خیلی طولانی نبود. میدونی به چی فکر می کنم؟ به نظر من همه ما در دام های شخصی خودمان گرفتاریم. خیلی تقلا می کنیم و دست و پا میزنیم. چنگ و دندون نشون می دیم و پنجول میزنیم، ولی فقط به هوا، فقط به همدیگه. با این همه حتی نمی تونیم یک اینچ هم از جامون تکون بخوریم.

ماریون: گاهی هم خودمون عمدا وارد این دام ها می شیم...

نورمن: من توی دام خودم متولد شدم. دیگه برام اهمیتی نداره..

ماریون: ولی باید داشته باشه....

نورمن: می گم نداره، ولی در اصل برام اهمیت داره!

این نکته را نباید فراموش کنیم که نورمن با وجود نامتعادل بودن شخصیت در بسیاری موارد شبیه افراد عادی است. یکی از شباهت هایی که نورمن با افراد عادی دارد همین مساله گرفتار بودن در دام های شخصی است.

آنچه از این بخش از گفتگوی نورمن و ماریون حاصل می شود این است که دو نوع دام وجود دارد، بعضی دام ها هستند که از بدو تولد در آنها گرفتاریم و در بعضی دیگر با اراده و انتخاب خود وارد می شویم. دامی که ماریون در آن گرفتار شده است، بی تردید از نوع دوم است. ولی گرفتاری نورمن از کدام نوع است؟ به نظر میرسد ترکیبی از هر دو نوع. شاید نفوذی که مادر بر روی او داشته و شرایط دوران کودکی دامی از نوع اول باشد. ولی آیا قتل مادر و راه حلی که برای فراموش کردن آن برگزیده است، را می توان با قاطعیت از همین نوع دانست؟ دام ها و تله هایی از همین نوع هستند که با وجودی که قدرت انتخاب داریم به آنها وارد می شویم و چه بسا باعث شوند دیگر نتوانیم به زندگی عادی بازگردیم. به علاوه نورمن با به قتل رساندن ماریون در سکانسی دیگر انتخاب می کند که به دام های بیشتری قدم بگذارد...

****

ماریون: می دونی، اگه کسی با من اونطوری صحبت می کرد- اونطوری که شنیدم اون با تو صحبت کرد...

نورمن: بعضی وقتا وقتی با من اون جوری صحبت می کنه، دلم می خواد برم اون بالا و بهش ناسزا بگم و برای همیشه ترکش کنم! یا حداقل دیگه بهش محل نذارم. ولی می دونم که نمی تونم این کارو بکنم. اون مریضه...

ماریون: قوی به نظر می رسید

نورمن: نه منظورم اینه که "مریضه". مادر مجبور بود بعد از مرگ پدرم منو به تنهایی بزرگ کنه. من فقط پنج سالم بود و این قضیه خیلی روش فشار آورد. البته مجبور نبود که سر کار بره، چون پدرم مقداری پول برایش باقی گذاشته بود. به هر حال چند سال پیش مادرم با اون مرد آشنا شد و اون مرد مادرم را ترغیب به ساختن این متل کرد. اون قدرت اینو داشت که مادر رو ترغیب به هر کاری بکنه... و وقتی او هم مُرد، دیگه واقعا شوک بزرگی برای مادر بود. و تازه به اون شکلی هم که او مُرد ... به نظرم وقتی شما مشغول غذا خوردن هستی نباید در مورد این چیزا صحبت کنیم. به هر حال اون قضیه واقعا صدمه بزرگی برای مادر بود و دیگه چیزی برای او باقی نماند.

ماریون: به جز تو..

نورمن: پسر آدم جانشین خوبی برای معشوقش نیست...

ماریون: چرا نمی ری جای دیگه ای زندگی کنی؟

نورمن: به یک جزیره اختصاصی برم، مثل تو؟

ماریون: نه. نه مثل من...

نورمن: نمی تونستم اون کارو بکنم. چه کسی ازش مراقبت کنه؟ مادر تنها می مونه و آتش بخاری که خاموش بشه، خانه مثل یک قبر سرد و نمناک می شه. اگه کسی رو دوست داشته باشی این کار رو با او نمی کنی، حتی اگه ازش متنفر باشی هم این کار رو نمی کنی... و متوجه هستی که من ازش متنفر نیستم، من از چیزی که شده متنفرم. از مریضی اش متنفرم.

ماریون: بهتر نیست او را جایی بگذاری؟

نورمن: منظورت از جایی یک موسسه است؟ تیمارستان؟ مردم همیشه به تیمارستان می گن "جایی". می گن "بذارش یه جایی!"...

ماریون: متاسفم نمی خواستم منظورم بی توجهی قلمداد بشه...

نورمن: تو از توجه چی میدونی؟ تا حالا داخل یکی از اون جاها رو دیدی؟ خنده ها و گریه ها و چشم های بی رحمی که مراقب تو هستند؟...مادر من اونجا باشه؟ ولی اون بی آزاره، مثل یکی از این پرنده های تاکسیدرمی شده بی آزاره...

 

...

 

او به من احتیاج داره، از اون دیوانه های هذیان گو نیست. فقط گاهی وقتا یک کم به سرش می زنه! همه ما گاهی به سرمان میزنه. تا حالا برات اتفاق نیفتاده؟

ماریون: چرا، بعضی وقت ها... حتی یک بار هم میتونه کافی باشه...

 

...

 

خسته هستم و فردا یک رانندگی طولانی برای برگشت به فینیکس در پیش خواهم داشت.

نورمن: فینیکس؟

ماریون: اونجا به یک دام شخصی قدم گذاشتم ومی خوام برگردم و خودم رو از توی اون بیرون بکشم ... قبل از اینکه خیلی دیر بشه...


http://s3.picofile.com/file/7554495585/ppsychoo.jpg

شباهت دیگری که نورمن با افراد عادی دارد، منطقی بودن اوست. نورمن بیتز در گفتگو نشان می دهد که حداقل به اندازه یک فرد عادی منطقی است و قادر است یک فرد عادی (ماریون) را مجاب و قانع کند. در این بخش است که ماریون تحت تاثیر حرف نورمن قرار می گیرد و تصمیم می گردد دوباره برگردد و خود را از دامی که به آن قدم نهاده است نجات دهد. وقتی این هوش و منطقی بودن نورمن را در کنار توصیفی قرار دهیم  که وی از دامی که در آن گرفتار شده است ارائه کرد، شاید به نظر بعضی از بینندگان برسد که نورمن به گونه ای بهانه می تراشد و با سرپوش گذاشتن بر روی وجدان خود می خواهد به خود بقبولاند که یک روانی است.

یکی دیگر از نکاتی که در دیالوگ این سکانس دیده می شود، عشقی است که نورمن به مادرش دارد، همان عشقی که در پایان فیلم سبب شده است روان شناس، جنایت را از نوع جنایت های ناشی از عشق در نظر بگیرد.

احساسی که نورمن بیتز با قاطعیت نسبت به مادرش نشان می دهد چه بسا احساسی است که هر مادری آرزو می کند پسرش نسبت به او داشته باشد، ولی این عشق، در نهایت برای نورمن به شکل دام درآمده و او را گرفتار کرده است... و نیز در قسمتی که می گوید مادرش به اندازه پرنده های تاکسیدرمی شده بی آزار است، سرنخی از سرنوشتی که به سر مادرش آمده است به بیننده می دهد...

 

http://s3.picofile.com/file/7554496127/parlor_12.jpg

تصویر دورین گری 1945

تصویر دورین گری      The Picture of Dorian Gray    

http://s3.picofile.com/file/7547909779/picture_of_dorian_gray_poster.jpg

یکی از اقتباس های سینمایی نسبتا خوب که در مورد آن کمتر صحبت شده است، فیلم تصویر دورین گری محصول 1945 می باشد.  این فیلم بر اساس تنها رمان اسکار وایلد نویسنده و شاعر مشهور ایرلندی ساخته شده است. رمان تصویر دورین گری، رمانی است بسیار زیبا و پرمعنی، از آن رمان هایی که خواننده آن این نگرانی را دارد که شاید اقتباس سینمایی اش نتواند به خوبی خود رمان از پس انتقال مفاهیم برآید. خوشبختانه اقتباس سال 1945 به کارگردانی آلبرت لوین، اقتباسی است نسبتا قابل قبول. در این فیلم که توسط شرکت مترو تولید شد، هرد هتفیلد، جرج سندرز، دانا رید، آنجلا لنزبری و پیتر لاوفورد به ایفای نقش پرداخته اند.

فیلم داستان جوانی انگلیسی را بازمی گوید که روزگار با او سر آشتی دارد. جوانی 22 ساله از اشراف لندن به نام دورین گری، نیک صورت و نیک سیرت،  جوانی که هیچ مشکلی در زندگی ندارد و زیبایی تحسین برانگیز چهره اش، هر بیننده ای را به ستایش و تمجید وامی دارد. دورین تصمیم می گیرد تا از دوست هنرمندش به نام باسیل هاوارد بخواهد که با کشیدن یک تابلوی نقاشی از چهره او، تصویر این شکوه را برای همیشه ثبت کند:

http://s3.picofile.com/file/7547914836/dorian_gray.jpg

یکی از دوستان باسیل به نام لرد هنری که از تماشای تصویر نقاشی شده دورین گری به وجد آمده است، به دورین یادآوری می کند که زندگی آنچه را که به انسان داده است، خیلی زود باز پس خواهد گرفت و دیری نخواهد پایید که با گذر زمان، از جوانی و شادابی چهره دورین نیز کاسته خواهد شد و دورین در اندک مدتی به کسی غیر از این دورین رشک برانگیز تبدیل خواهد شد، در حالی که، تصویر نقاشی شده او، برای همیشه جوان، زیبا و شکوهمند باقی خواهد ماند،  درست همان طور که دورین زمانی بود... و  بنابراین، از او می خواهد که  قدر این بهار عمر و دولت زود گذر را بداند و از زندگی لذت ببرد.

http://s3.picofile.com/file/7548099137/the_elegant_dolian_gray.jpg

دورین که این یادآوری باعث نگرانی اش شده است، آرزویی می کند که چه بسا آرزوی هر انسانی است. او آرزو می کند که کاش همیشه جوان و شاداب می ماند و به جای او تصویر نقاشی شده اش تغییر می کرد؛ به راستی، چه می شد اگر زمان بارها را به جای او بر دوش این تصویر می افکند... به قول لرد هنری، جوانی تنها چیزی است که به داشتنش می ارزد و دورین  که تحت تاثیر سخنان وی قرار گرفته، می گوید که حاضر است همه چیزش را برای همیشه جوان ماندن بدهد، همه چیز حتی روحش را... و داستان از همین جا شروع می شود...

http://s3.picofile.com/file/7548099458/1322905571_933_011b2c38c6.jpg

ولی  سوال اینجاست: بر فرض که این آرزو به شکلی برآورده شود، آیا زندگی در آن شرایط رویایی دل انسان را نرم تر می کند؟ یا سخت تر؟

آیا انسان این جسم خاکی است؟ یا  چیزی غیر از آن؟ چیزی که طراوت و زنده ماندنش حتی از شادابی تن مهم تر است ...

آیا ممکن است روزی چنین فردی حسرت زندگی دیگران را بخورد و آرزو کند کاش مثل دیگران پیر می شد؟

و آیا زندگی به همین شکلی که اکنون هست بهتر، زیباتر و انسانی تر نیست؟

....

 

****

این فیلم یکی از واقعیت های زندگی را به شکلی ملموس نشان می دهد، واقعیتی که شاید قبولش در ابتدا برای انسان دشوار باشد. در فیلم که در مواردی با رمان اصلی متفاوت است، دیالوگ ها از نظر استعاری و فلسفی بسیار پرمعنا هستند و در آن مفاهیم شرقی و یا به عبارت دیگر صوفیانه در رابطه با زندگی، نسبت به رمان اصلی پررنگ تر است.

صحنه های مربوط به تابلوی نقاشی در این فیلم سیاه و سفید، با استفاده از شیوه تکنی کالر به صورت رنگی فیلمبرداری شده است که در نوع خود، ابتکار جالبی در زمینه جلوه های ویژه بوده است.

 در میان بازیگران فیلم، بازی جرج سندرز و آنجلا لنزبری قوی تر به نظر می رسد. در ضمن در مقایسه با اقتباس های سینمایی دیگری که از این رمان صورت گرفته است، شمایل و چهره هرد هتفیلد در این فیلم، به شخصیت دورین گری در رمان اصلی نزدیک تر است.( تا مثلا بن بارنز در اقتباس سال 2009 به کارگردانی الیور پارکر(

http://s3.picofile.com/file/7548099672/1322905459_933_40c2da4d60.jpg

هرد هتفیلد در نقش دورین گری (1945)


http://s3.picofile.com/file/7548099779/1322905028_933_db945c3b12.jpg

بن بارنز در نقش دورین گری (2009)

تاثیر گذارترین سکانس فیلم، سکانس پایانی آن است، سکانسی که دربردارنده مفاهیمی از قبیل امید، بازگشت به طبیعت خویش و رستگاری است...

به نظر می رسد ترانه ای که در فیلم  توسط آنجلا لنزبری در نقش دختر خواننده کافه خوانده می شود و پیامی است از زبان گنجشکی کوچک خطاب به یک قناری، در نهایت زبان حال خود دورین گری است:

خداحافظ قناری کوچک

ترجیح می دهم سرما را به جان بخرم

تا اینکه در قفسی طلایی

دربند و زندانی باشم

...

http://s3.picofile.com/file/7548100321/1322905630_933_bb2bd57692.jpg