همشهری کین 1941

فیلم همشهری کین همانطور که همگی می دانیم فیلمی است که همیشه جزء بهترین فیلم ها طبقه بندی شده و می شود و حتی در لیست های بسیاری از منتقدان و نشریات سینمایی عنوان بهترین فیلم تاریخ! را به خود اختصاص داده است، حال بحث این است که آیا همشهری کین واقعا شایسته چنین جایگاهی هست یا نه؟

البته به هیچ عنوان نمی توان منکر اهمیت این فیلم شد، به هر حال ارسن ولز بعضی از نوآوریهای سینمایی را (که البته پیش از او هم انجام شده بود) در یک کار بزرگ گرد هم آورده است و بر فیلم های پس از خودش نیز بسیار تاثیرگذار بوده است. کاملا مشخص است که فیلم از همان ابتدا با این قصد که فیلم بزرگی شود، ساخته شده است. با توجه به اینکه ارسن ولز 25 ساله در همشهری کین، هم به عنوان بازیگر و هم در مقام کارگردان و تهیه کننده حضور داشت، این فیلم به عنوان شاهکاری از یک نابغه با هیجان زیادی ، مورد ستایش قرار گرفته است.

http://s1.picofile.com/file/7552113117/orson_welles.jpg

در مورد جایگاهی که این فیلم در نظرسنجی ها و لیست های منتقدان به دست آورده است، اولین نکته ای که می توان گفت این است که در بین فیلم های دوره زمانی نزدیک به خود همشهری کین 1939) تا 1945) هم فیلم های خوب زیادی هستند که مسلما در میان آنها، این فیلم، بهترین و یا جزو چند فیلم برتر نیست، حال مشخص نیست چطور این فیلم همیشه رده اول تا سوم لیست هایی با عنوان هایی مشابه بهترین فیلم هایی که  تا به حال ساخته شده اند، را در اختیار دارد.

بزرگترین ایرادی که می توان به فیلم گرفت و همه منتقدان این فیلم به آن اشاره کرده اند، ضعف محتوایی فیلم است، ضعفی که ارسن ولز تلاش کرده با پیچاندن در لایه های بصری و فنی آن را پنهان کند. جدا از اینکه این فیلم از فیلم هایی نیست که معانی عمیقی در خود نهفته داشته باشد و "چرا" در ذهن مخاطب برانگیزد، حداقل می توان گفت که همشهری کین فیلمی نیست که آن را به خاطر داستانش ببینیم. اریش فون اشتروهایم که اتفاقا خودش مثل ارسن ولز تجربه حضور در یک فیلم در هر سه مقام کارگردان، نویسنده و بازیگر را دارد، در نقدی در مورد ضعف شخصیت پردازی این فیلم نوشت: "به جز غنچه رز، هیچ چیز در فیلم نیست که سبب شود چارلز کین را انسان و قابل فهم بدانیم، در حالی که برای اینکه زیاده خواهی و خودخواهی بی رحمانه کسی را به صورتی قابل فهم نمایش دهیم، باید دلایل بصری برای اینکه چرا او تبدیل به چنین هیولایی شده است، ارائه دهیم."  

به عبارتی دیگر همانطور که جایگاه قدرتمند چارلز کین بسیار دور از دسترس ماست، شخصیت او نیز از ما دور می ماند و نمی توانیم او را درک کنیم. یکی از روزنامه نگاران آمریکایی زمانی در اشاره به این نکته به کنایه نوشت: "وقتی هیچ کس از دوستان و نزدیکان چارلز کین در فیلم، وی را درک نکرده اند، چرا باید انتظار داشته باشیم ارسن ولز او را درک کرده و بشناسد؟!"

داستان فیلم بسیار ساده است و چیز زیادی در آن به شخصیت ها بستگی ندارد، همین ساده بودن داستان سبب می شود که زمان فیلم طولانی به نظر برسد و برای عده ای از بینندگان، خسته کننده باشد.

به علاوه نمی دانیم فیلم تا چه حد منطبق بر زندگی واقعی ویلیام راندولف هرست بوده است و به اعتقاد من، همین شخصیت پردازی ضعیف چارلز فاستر کین حتی می تواند دلیلی باشد بر اینکه تا حدی در واقعی بودن داستان تردید کنیم. در نهایت می توان گفت شباهتی که فیلم همشهری کین به بعضی آثار "کلاسیک شده" و یا به قولی رسوب شده ادبی دارد، این است که باید آن را ببینیم همانگونه که مجبوریم بعضی آثار ادبی را به خاطر معروف و با اهمیت بودن آنها بخوانیم، نه لزوما به این دلیل که از خواندن آنها خیلی لذت می بریم. البته شاید به این شکل مطرح کردن این موضوع تا حدی زیاده روی باشد، ولی حداقل برای عده ای از بینندگان که این چنین است...

از نظر بازیگری، شخصا بازی ارسن ولز را دوست دارم، ولی این را هم قبول دارم که در بعضی قسمت های فیلم، بازی وی اغراق آمیز به نظر می رسد. (مثلا صحنه مصاحبه یک خبرنگار با چارلز کین در اوایل فیلم که در آن بازی ارسن ولز در نشان دادن تکبر کین اغراق آمیز است و به نظر من بیشتر شبیه کسی است که بخواهد ادای چارلز کین متکبر را درآورد تا خود چارلز کین.)

البته با وجود همه این موارد باز هم نمی توان منکر اهمیت این فیلم شد و مقصود ما هم این نیست که این فیلم را اثری ضعیف معرفی کنیم، مسلما اگر همشهری کین نادیده گرفته می شد، امروز در نقد جایگاه غیرواقعی فیلم های دیگر، همشهری کین را مثال می زدیم و می گفتیم فیلم خوبی بوده، ولی نادیده گرفته شده و آثار ضعیف تر از آن به شهرت رسیده اند. چیزی که ما اینجا آن را مورد تشکیک قرار می دهیم، اغراق در جایگاه این فیلم است.

http://s1.picofile.com/file/7552117525/welles8.jpg

فیلم سرگیجه 1958

 فیلم سرگیجه، داستانی قابل تامل دارد. یکی از موضوعاتی که داستان به آن می پردازد، تناقض بین ایده آل ها و دنیای واقعی است، دنیایی که هیچ کس در آن واقعا مطلوب نیست. مردی به نام اسکاتی را می بینیم که عاشق زنی (مادلین) می شود که واقعی نیست و در مقابل آن زن واقعی (جودی)، عاشق اسکاتی می شود و اسکاتی زمانی که متوجه غیرواقعی بودن معشوق خود می شود، باز هم خیال را به واقعیت ترجیح می دهد و در نهایت نه به ایده آلش می رسد و نه به آنچه واقعا وجود داشت و برایش مهیا بود.

با اینکه سرگیجه، فیلم خوبی است، بزرگترین مشکلی که همیشه با این فیلم داشته ام، ریتم کند آن است که واقعا با این حقیقت که این فیلم، فیلمی رمزآلود است ناسازگار است. با اینکه جزئیات به اندازه کافی وجود دارد، ولی به نظر می رسد فیلم با سرعتی که بیننده مایل است پیش برود، پیش نمی رود. بعضی صحنه ها زیاد از حد طولانی است. به عنوان یک نمونه، در قسمتی که اسکاتی، مادلین را تعقیب می کند و مادلین وارد کلیسا می شود، از لحظه ای که اسکاتی وارد کلیسا می شود، حدود یک دقیقه طول می کشد تا به حیاط کلیسا برسد و از دور ببیند که مادلین کجا ایستاده است! (قبل از اینکه نزدیکتر و پشت سر مادلین برود تا دقیقا بتواند ببیند او کنار کدام قبر ایستاده است).

http://s3.picofile.com/file/7552028488/judy.jpg

یکی از مسائل بحث برانگیز فیلم، قسمتی است که که جودی تصمیم می گیرد نامه ای برای اسکاتی بنویسد، ولی بعد منصرف می شود. در این جا ماجرا لو می رود و بیننده متوجه توطئه می شود و این در حالی است که هنوز یک چهارم یا نیم ساعت از فیلم باقی مانده است. البته خود هیچکاک هم در مورد حذف یا باقی گذاشتن قسمت نامه نوشتن جودی با تردیدهایی رو برو بوده است و در نهایت به این علت تصمیم بر عدم حذف این قسمت گرفته که بینندگان بهتر بتوانند متوجه تردیدی که جودی در ادامه فیلم با آن روبروست، شوند. نظر شخصی من این است که اگر ماجرا لو نمی رفت و در پایان حقیقت رو می شد، جذابیت بیشتری وجود می داشت و ذهن بیننده بیشتر درگیر می شد، یا اینکه حداقل می شد انتظار داشت اگر قرار است ماجرا لو برود، در پایان فیلم حداقل بعد تازه ای از قضیه رو شود و اطلاعات جدیدی به بیننده داده شود که متاسفانه، این اتفاق نمی افتد و اسکاتی دقیقا همان چیزی را در پایان کشف می کند که بیننده از قبل می دانست. کند بودن ریتم فیلم هم تاثیر منفی این مسئله را بیشتر کرده است.

در مورد مسئله باور پذیر بودن یا نبودن ترس اسکاتی از بلندی، به نظر من، در بعضی جاهای فیلم این ترس باورپذیر و در بعضی جاها غیرقابل باور است. صحنه آغازین فیلم را همواره دوست داشته ام، چون همیشه احساس کرده ام با دیدن آن نه با ترس اسکاتی، بلکه با ترس خودم روبرو هستم و خودم را به جای اسکاتی فرض کرده ام. ولی آنجا که مادلین به قصد خودکشی از پله های کلیسا بالا می رود و اسکاتی به دلیل ترس از ارتفاع از رسیدن به او و نجاتش بازمی ماند، شکلی که این ترس نشان داده می شود اصلا باور کردنی نیست و در این صحنه این مشکل ذهنی و روانی، بیشتر شبیه نوعی معلولیت به نظر می رسد!

در مورد مساله عشق تصویر شده در این فیلم هم باید بگویم که عشق اسکاتی به مادلین برایم غیرقابل باور است و دلیل آن هم شاید تا حد زیادی سلیقه شخصی باشد که همیشه در فیلم ها، با عاشقان قهرمان صفتی که یکباره متحول می شوند و برای معشوق خود نقش نجات دهنده را ایفا می کنند، مشکل داشته ام و در نیمه اول فیلم، اسکاتی دقیقا چنین عشقی نسبت به مادلین دارد. وی مشکل خود را فراموش کرده و همچون شوالیه ای سعی می کند تا دلبری را که اسیر نیرویی مرموز و ناشناخته است، نجات دهد و البته بعد از شکستی که در این راه می خورد، در کوی و برزن، معشوق از دست رفته خود را می جوید و گویی همه جا او را می بیند و البته در نهایت هم او را به گونه ای دیگر می یابد... زیباست ولی باورکردنی نیست...

در واقع، اسکاتی بر خلاف آنچه به جودی می گوید، اصلا اهمیتی برای خود جودی قائل نیست و جودی تکه چوبی است که اسکاتی می خواهد با تراش دادن آن مجسمه مورد نظر خود را خلق کند و خود این چوب برایش اهمیت چندانی ندارد. اصولا وقتی اسکاتی به جودی می گوید تو را دوست خواهم داشت، این "تو"، معنی ای جز مادلین نمی تواند داشته باشد!