X
تبلیغات
وبلاگ سینمای کلاسیک

وبلاگ سینمای کلاسیک

با یادداشت هایی در مورد سینمای کلاسیک، فیلم های صامت، فیلم های ترسناک اولیه و ...

Murders in the Rue Morgue

قتل های خیابان مورگ
http://s5.picofile.com/file/8113674600/murders_in_the_rue_morgue_film.jpg

قتل های خیابان مورگ به کارگردانی روبر فلورِی یکی دیگر از اقتباس های صورت گرفته از آثار ادگار آلن پو در ده سی میلادی است. در این فیلم بلا لوگوسی، لئون ایمز (در اینجا با نام لئون وی کاف) ، سیدنی فاکس، براندون هرست و نوبل جانسون نقش آفرینی کردند.

***

در پاریس سال 1845، دکتر میراکل (بلا لوگوسی) دانشمندی که سخت مجذوب عقاید داروین شده است، گوریلی به نام اریک را به معرض نمایش عمومی می گذارد. او که از اریک به عنوان انسان اولیه یاد می کند، حرف های اریک را برای تماشاچیان ترجمه کرده و ادعا می کند که بالاخره روزی خویشاوندی انسان و میمون را ثابت خواهد کرد. میراکل در ادامه حرف های نسبتا بی سر و تهی در مورد لزوم ترکیب کردن خون  اریک با نژاد انسان را بر زبان می آورد...!

http://s5.picofile.com/file/8113803868/murders_in_the_rue_morgue_45.jpg

در میان تماشاچیان، یک دانشجوی پزشکی به نام پی یر دوپن (لئون وی کاف) نیز حضور دارد که البته چندان از حرف های دکتر میراکل سر در نمی آورد. پس از پایان برنامه، او تصمیم می گیرد تا همراه با نامزدش کامیل (سیدنی فاکس) از نزدیک عرض ادبی خدمت دکتر میراکل و البته اریک داشته باشد که البته در هنگام این ملاقات، نظر دکتر میراکل به کامیل جلب می شود...

http://s5.picofile.com/file/8113804492/rue_morgue_1932_02_g.jpg

از سوی دیگر، دوپن که شخصا علاقمند به حل معمای قتل های زنجیره ای اخیر چندین زن خیابانی است، گاه و بیگاه به محل نگهداری اجساد بی هویت سر می زند. به تازگی جسد سومین زن که روی بازویش زخم خاصی دیده می شود، از آب گرفته شده است...

***

ادگار آلن پو که در درجه اول به خاطر داستان های خیال انگیز و ترسناک خود شهرت دارد، با نوشتن سه داستان کوتاه معمایی-پلیسی نبوغ خود در این ژانر را نیز به اثبات رساند. این سه داستان عبارتند از قتل های خیابان مورگ (The Murders in the Rue Morgueمعمای ماری روژه (The Mystery of Marie Rogêt) و نامه مفقود شده (The Purloined Letter) که به نظرم دو مورد اول درخشان تر هستند و هیچ گاه فراموش نمی کنم که در دوران دانشجویی از خواندن آنها چه لذتی بردم. در این سه داستان، شخصیتی به نام آگوست دوپن که یک کاراگاه آماتور است، با توانایی ذهنی و منطق موشکافانه خاص خود پرده از جنایت ها برمی دارد. بسیاری از صاحب نظران، آگوست دوپن را اولین کاراگاه مدرن در تاریخ رمان و داستان پلیسی می دانند و گفته شده که سر آرتور کانن دویل در خلق کاراکتر شرلوک هولمز از او الهام گرفته است. دویل خود از ادگار آلن پو به عنوان کسی که در کالبد داستان پلیسی روح دمیده، یاد کرده است.

 ویژگی هر سه داستان پلیسی پو که در بالا نام برده شد، غیرقابل پیش بینی بودن (که با توجه به زمان نگارش آنها امتیازی برجسته محسوب می شود) و نقش قوی استدلال منطقی در گره گشایی از ماجرا می باشد. به هر حال، من خواندن این سه داستان و مخصوصا قتل های خیابان مورگ (که متن اصلی اش در اینجا قابل مطالعه است) را به علاقمندان توصیه می کنم. لازم به ذکر است که این مطلب را به صورتی نوشته ام که ماجرا لو نرود و علاقمندانی که تا به حال این داستان را مطالعه نکرده اند، با مطالعه این پست از لذت خواندن داستان اصلی محروم نشوند، هر چند که  همانطور که در ادامه خواهم گفت اصولا فیلم مورد بحث شباهت چندانی به داستان اصلی ندارد!

http://s5.picofile.com/file/8113806376/Rue_Morgue.jpg

در ابتدا قرار بود فیلم فرانکنشتاین (1931) به کارگردانی فلوری (که خود در نگارش فیلمنامه آن شرکت داشت) و بازی بلا لوگوسی ساخته شود، ولی کارل لامل مدیر شرکت یونیورسال (همان کسی که قبل از آغاز فیلم های دراکولا و فرانکنشتاین برای لحظاتی مقابل دوربین قرار می گیرد و در مورد محتوای فیلم به بینندگان از پیش هشدار می دهد) کارگردانی فرانکنشتاین را به جیمز ویل واگذار کرد که او هم به نوبه خود بوریس کارلوف را برای نقش هیولای فرانکنشتاین به جای لوگوسی برگزید. در نتیجه، لامل در عوض فرانکنشتاین، کارگردانی پروزه قتل های خیابان مورگ را به فلوره و نقش اول آن را به لوگوسی داد.

مهمترین ویژگی داستان قتل های خیابان مورگ همانطور که گفته شد، جنبه معمایی آن و نبوغ کاراکتر دوپن در گره گشایی از ماجراست و دقیقا همین دو جنبه در فیلم غایب است. در فیلم اصلا معمای قتل برای بیننده مطرح نیست و قتل های مورد نظر داستان پو در اواخر فیلم آن هم به صورت نصفه و نیمه اتفاق می افتد که البته هم بیننده و هم تقریبا دوپن از ماجرا آگاهند. این فیلم به جای اینکه معمایی-پلیسی باشد داستانی است در ژانر ترسناک (و زیر شاخه دانشمند دیوانه!). به طور کلی داستان این فیلم آن قدر از داستان پو متفاوت است که می توان گفت کاملا داستان دیگری است. حتی می شد فیلم نه به عنوان اقتباسی از داستان پو، بلکه به عنوان الهام گرفته شده از آن معرفی شود. احتمالا تنها قسمت فیلم که در داستان پو وجود دارد – و البته در فیلم زاید به نظر می رسد!- جایی است که همسایه ها در حضور پلیس در مورد صدا و لهجه قاتل صحبت می کنند. البته در داستان پو این قسمت در جهت مطرح کردن معما و پیچیده تر کردن آن است که در اینجا با توجه به اینکه اصلا معمایی وجود ندارد، این بخش کاملا زاید و بی فایده به نظر می رسد.

http://s5.picofile.com/file/8113677126/murders_in_rue_morgue_1932_still_06.jpg

در مورد نقش دوپن هم باید گفت لئون ایمز که بیشتر او را در نقش پدر خانواده می شناسیم (مثلا در فیلم های مرا در سنت لوییس ملاقات کن (1944) و یا زنان کوچک (1949) به هیچ عنوان برای نقش دوپن مناسب نیست، چرا که در درجه اول اصولا ایمز شباهتی به یک مرد بسیار باهوش ندارد! می توان ایمز را در نقش یک نقاش و یا هنرمند پذیرفت،  ولی نه در نقش کسی با هوش و قوه استدلال دوپن (که بیشتر یک توانایی ریاضی گونه و منطقی به شمار می آید) البته بگذریم که از آن استدالال های دوپن هم چندان خبری در این فیلم نیست. حضور کامیل (با بازی سیدنی فاکس ظریف و کوچک  اندام که قدش حتی به 150 سانتی متر هم نمی رسید) و در نتیجه اضافه شدن اداهای رومانتیک به نقش دوپن و توجه زیاد فیلم به این داستانک رمانتیک هم وضع را بدتر می کند و حتی کمی حالت احمقانه به این نقش می دهد. خلاصه دوپن این فیلم به هیچ عنوان به کسی که کاراکتر شرلوک هولمز از آن تاثیر پذیرفته باشد، شبیه نیست. 

http://s5.picofile.com/file/8113804684/314_13185.jpg

البته هرگز نمی توان وفادار نبودن به داستان اصلی را به عنوان نقطه ضعف برای فیلمی در نظر گرفت، ولی وقتی تمام نقاط قوت داستان پو را از آن بگیریم و در ازای آن چیز درخوری جایگزین نکنیم و یک خط داستانی رمانتیک و بسیار تکراری هم به آن اضافه کنیم، در واقع یک شاهکار را به یک فیلمنامه ضعیف تبدیل کرده ایم، اتفاقی که متاسفانه در این فیلم افتاده است. پرگویی نقش های مکمل و فرعی هم به نوبه خود بیش از پیش از جذابیت داستان کاسته و اینگونه است که فیلم با وجود زمان کوتاه یک ساعته خود در بعضی قسمت ها کشدار به نظر می رسد.

http://s5.picofile.com/file/8113805726/rue3.jpg

در سمت راست، نوبل جانسون بازیگر سیاهپوست آمریکایی دیده می شود که در این فیلم هم مثل بعضی فیلم های دیگرش با گریم سفید پوست ظاهر شده است.

با وجود مشکلاتی چون نبود انسجام کافی و یا بی منطق بودن فیلمنامه در بعضی قسمت ها، باز هم این فیلم برای دوستداران لوگوسی بی شک جالب توجه است. لوگوسی در اینجا با آن ابروهای پیوندی که با لهجه همیشگی و شیوه خاصش در ادا کردن دیالوگ ها همراه شده، بامزه و دیدنی است. تماشای حرکات او وقتی که اخم می کند یا زمانی که مستقیما به دوربین نگاه کرده و مفهومی را با قدرت و اعتقاد راسخ بیان و به مخاطبش القا می کند، واقعا جالب است. دیالوگ های او در اوایل فیلم در معرفی اریک شنیدنی است، برای مثال با اشاره به اریک خطاب به مردم می گوید: "برادران و خواهران! آیا می توانید بفهمید ]اریک [چه می گوید یا اینکه ]زبان او را [ فراموش کرده اید؟!" شیوه نورپردازی و استفاده از سایه در این صحنه ها نقش موثری ایفا می کند.

http://s5.picofile.com/file/8113804950/ruemorgue.jpg

در مورد اریک هم نکته جالب این است که در کلوز آپ ها یک شامپانزه واقعی است و در لانگ شات ها بازیگری است که لباس گوریل به تن کرده است (یعنی از نزدیک شامپانزه است و از دور گوریل!) البته فلوری گاه سعی می کند با کات های سریع بین این دو واقعی بودن اریک را القا کند که چندان موفق نیست. یکی از بامزه ترین صحنه ها جایی است که میراکل با اریک مثلا به زبان خودش صحبت می کند. در حالی که در این مکالمه، سخنان اریک مجموعه ای از صداهای حیوانی است، چیزی که میراکل به آن صحبت می کند، کاملا حالت یک زبان بشری دارد، به طوری که حتی شاید بعضی بینندگان فکر کنند نکند لوگوسی در این صحنه به زبان مادری خودش (مجارستانی) صحبت می کند! صحنه دیگری که در خاطر می ماند، صحنه ایست که اریک را در حال بالا رفتن از ساختمان های پاریس می بینیم (که بیش از هر چیز یاد آور کینگ کونگ (1933) است). البته صرف وجود میمون اسیر و دربند در داستان فیلم نیز خود به تنهایی یاد آور فیلم کینگ کونگ است.

این فیلم که دو سال پیش از آغاز اجرای قوانین مربوط به تولید و سانسور فیلم ها در آمریکا ساخته شد، مثل فیلم جزیره ارواح گمشده (1932) به نوعی با موضوع بحث برانگیز دستکاری ژنتیکی انسان مرتبط است. میراکل به دنبال همسری از جنس انسان برای اریک است. البته در فیلم به دلیل حساس بودن موضوع تا حدی ابهام وجود دارد و برای مثال دقیقا معلوم نیست که پیش نیازهای انتخاب شدن به عنوان جفت اریک از دیدگاه میراکل چیست و میراکل دقیقا چه آزمایش هایی بر روی زنانی که می رباید انجام می دهد. ظاهرا خون اریک را به خون این زنان تزریق می کند و قابلیت ترکیب پذیری خون آنها با خون میمون را بررسی می کند. ولی با این حال ابهاماتی باقی است و به نظر می رسد آزمایش ها و شکنجه های میراکل چیزی بیش از تست خون است. در صورتی که این فیلم پس از اعمال قوانین تولید ساخته می شد، بعید به نظر می رسد که اجازه اشاره هرچند تلویحی به امکان وجود رابطه بین یک زن با یک گوریلِ مذکر (!) را به آن می دادند.


http://s5.picofile.com/file/8113808050/3MurdersInRueMorgue13.jpg

فیلمبرداری کارل فرویند که سبب می شود بعضی قسمت های فیلم در خاطر بماند، را می توان نقطه قوت این فیلم به شمار آورد. در یکی از این قسمت ها که کامیل در حال تاب سواری است، دوربین هم همراه با کامیل تاب می خورد و به این شکل بیننده هم حس بی وزنی و معلق بودن در هوا را تجربه می کند. فرویند پیش از این در آلمان در اینگونه تمهیدات کاملا استاد شده بود. خیابان های تاریک و سایه های بلند فیلم یادآور سینمای اکسپرسیونیستی دهه بیست آلمان است. به ویژه، شکل خانه ها و یا خمیدگی دیوارها باعث می شود رد پای شیوه دکور و صحنه آرایی مطب دکتر کالیگاری که تاثیرگذارترین فیلم اکسپرسیونیستی تاریخ سینماست، در این فیلم حس شود. از این گذشته اصولا کارکرد دکتر میراکل و اریکش بی شباهت با دکتر کالیگاری و سزارش نیست.

http://s5.picofile.com/file/8113805334/2986069940_2f32c5a3e4_o.jpg

در نهایت، دوستداران فیلم های ترسناک دهه سی با وجود همه کمبودهای این فیلم، بد نیست به تماشای آن بنشینند چون مسلما همانطور که اشاره شد، لحظات لذت بخشی هم در آن خواهند یافت.


http://s5.picofile.com/file/8113675126/murdersmorgue.jpg


برچسب‌ها: ادگار آلن پو, قتل های خیابان مورگ, لوگوسی, فلوره, لئون ایمز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 14:0  توسط فاطمه مالک  | 

Das Wachsfigurenkabinett/The waxworks

مجسمه های مومی
http://s5.picofile.com/file/8108535834/Das_Wachsfigurenkabinett.jpg

فیلم آلمانی مجسمه های مومی محصول 1924 و به کارگردانی پل لنی نمونه دیگری است از یک فیلم اکسپرسیونیستی دهه بیست سینمای آلمان. بازیگران این فیلم عبارتند از امیل یانینگز، ویلیام دیترلی، کنراد فایت، ورنر کراوس و الگا بلاژف.

***

نویسنده ای جوان و بی پول (ویلیام دیترلی) پس از خواندن آگهی یک کارناوال تفریحی که در آن از نویسندگان با ذوق دعوت به همکاری شده، به آنجا مراجعه می کند. مدیر کارناوال که قصد دارد مجسمه هایی مومی از سه چهره تاریخی رعب انگیز یعنی هارون الرشید، ایوان مخوف و جک ریپر یا جک قاتل را به نمایش عمومی بگذارد، به داستان های جذابی در مورد این شخصیت ها نیاز دارد تا هنگام بازدید مردم از مجسمه ها برای آنها تعریف کند...

نویسنده جوان که تحت تاثیر دختر زیبای مدیر کارناوال قرار گرفته، این پیشنهاد را می پذیرد و قوه تخیل خود را به پرواز در می آورد تا داستانهایی در مورد این شخصیت ها بسازد. داستان هایی که در آنها او و دختر مدیر نیز نقش هایی بر عهده دارند...

http://s5.picofile.com/file/8109478418/the_writer.jpg

در داستان اول، اسد نانوای زحمت کشی است که در همسایگی قصر هارون الرشید خلیفه بغداد زندگی می کند. یک روز که اسد مشغول نان پختن است، دود تنورش برای ساکنان قصر مزاحمت ایجاد می کند. از بخت بدِ اسد، هارون الرشید که آن روز در بازی شطرنج با وزیرش شکست خورده، بدخلق است و بنابراین دستور می دهد نانوای خطاکار را گردن بزنند! وزیر اعظم وقتی برای اجرای دستور هارون به سراغ اسد می رود، متوجه همسر زیبای اسد می شود و به همین دلیل ترجیح می دهد ابتدا این حقیقت را به اطلاع هارون (که شیفته زنان زیباست) برساند...

http://s5.picofile.com/file/8109478742/4188_scan.jpg

از سوی دیگر، اسد که همسرش مدام به علت فقرشان به او سرکوفت می زند، به او قول می دهد که با دزدیدن انگشتر جادویی هارون الرشید، او را به تمام آرزوهایش برساند...

شبی از شب ها، اسد به قصد دزدیدن انگشتر از خانه خارج می شود. کمی بعد، همسر او با شنیدن صدای در گمان می کند که اسد با دست پر به خانه برگشته است، غافل از اینکه این مهمان ناخوانده، هارون الرشید خلیفه چاق و سرحالِ مسلمین است که تصمیم گرفته خود شخصا به امور یکی از رعیت هایش سرکشی و رسیدگی کند...!

http://s5.picofile.com/file/8108536150/AmIiQ.jpg

...

در داستانی دیگر، ایوان مخوف (کنراد فایت) تزار روسیه که میل عجیبی به خشونت و شکنجه دارد، هر شب از سیاهچال قصر بازدید می کند. یکی از سرگرمی های سالم ایوان این است که عادت دارد با ساعت شنی آخرین لحظه های عمر افراد بخت برگشته ای که در زیر بار شکنجه در حال جان دادن هستند، را اندازه گیری کند. هر وقت یکی از ماموران ایوان که به شغل شریف سم سازی اشتغال دارد، نام فردی را بر روی یک ساعت شنی می نویسد، معمولا به این معناست که عمر آن بخت برگشته به آخر رسیده است...

http://s5.picofile.com/file/8108535942/waxworks_1924_german_movie_silent_film.jpg

با اینکه ایوان مجذوب این همه خلاقیت مرد سم ساز شده ، طالع بین دربار به او هشدار می دهد که این فرد شاید روزی برای حکومت او خطرناک باشد. ایوان خشمگین دستور قتل سم ساز را صادر می کند... مرد سم ساز که حس می کند عمرش به آخر رسیده، برای انتقام گرفتن از ایوان نومیدانه نام او را بر یکی از شیشه ها می نویسد، هر چند خود می داند که این عمل سودی نخواهد داشت...

***

پل لنی کارگردان این فیلم که در آغاز یک نقاش پیرو مکتب اکسپرسیونیسم بود، فعالیت سینمایی خود را در ابتدا به عنوان طراح صحنه و دکور آغاز کرد و در دهه بیست به تدریج به یکی از کارگردانان سرشناس آلمانی تبدیل شد.  فیلم مجسمه های مومی از آخرین کارهای آلمانی وی محسوب می شود. لنی در هالیوود نیز چند فیلم کارگردانی کرد (از جمله اثر تحسین شده گربه و قناری که یکی از بهترین صامت های ترسناک محسوب می شود)، ولی مرگ زودهنگامش در سن 44 سالگی در 1929 پایانی بود بر فعالیت های هنری اش.

مجسمه های مومی یکی از فیلم هایی است که در آن تاثیرپذیری از مطب دکتر کالیگاری به وضوح مشهود است به ویژه از  لحاظ صحنه آرایی و مخصوصا در داستان اول با آن دیوارهای خمیده و راه پله هایی که بی شباهت به لانه مورچه نیست، البته در اینجا بر خلاف دکتر کالیگاری، دکور یک یا دو بعدی نیست. اصولا در دهه بیست، فیلم های آلمانی زیادی را می توان یافت که در طراحی دکور آنها از مطب دکتر کالیگاری تقلید شده است، هر چند فیلم هایی که در آنها مثل مطب دکتر کالیگاری دنیای ذهنی فردی که تحت تاثیر حالات روانی خاص است، از زاویه دید او به نمایش گذاشته شود، بسیار اندکند.

http://s5.picofile.com/file/8108535550/waxworks4.jpg

همچنین حال و هوای کابوس گونه موجود در بعضی قسمت های فیلم نیز عامل دیگری است که مطب دکتر کالیگاری را به یاد بیاوریم (البته این حال و هوا در دیگر فیلم های آلمانی آن دوره نظیر نوسفراتو نیز دیده می شود). به علاوه، دو بازیگر مهم فیلم یعنی کنراد فایت  (ایوان مخوف) و ورنر کراوس (جک قاتل) در فیلم مطب دکتر کالیگاری به ترتیب نقش های سزار و دکتر کالیگاری را بر عهده داشتند. جالب اینجاست که در مطب دکتر کالیگاری هم داستان فیلم در ابتدا از یک کارناوال تفریحی شروع می شود، بگذریم که حتی عنوان آلمانی فیلم مجسمه های مومی یعنیDas Wachsfigurenkabinett  (که به روال زبان آلمانی دربردارنده یک واژه طولانی و مرکب است) نیز یادآور عنوان آلمانی مطب دکتر کالیگاری یعنی Das Cabinet des Dr. Caligari است (به علت وجود Cabinet/kabinett در هر دو).

یکی از ضمیمه های موجود در نسخه دی وی دی این فیلم، قسمت هایی از فیلم دزد بغداد داگلاس فربنکس محصول 1924 می باشد که به عنوان شاهدی بر ادعای تاثیرپذیری دزد بغداد از دکور و صحنه آرایی موجود در داستان اول این فیلم که آن هم فضایی هزار و یک شبی دارد، قرار داده شده است. البته به نظرم این ادعا مخصوصا با توجه به همزمانی تولید هر دو فیلم نمی تواند درست باشد، بلکه علت شباهت این دو فیلم، بی شک تاثیرپذیری هر دوی آنها از فیلم سرنوشت فریتس لانگ است.

http://s5.picofile.com/file/8109479084/haroun879.jpg

هر چند مجسمه های مومی در اصل فیلمی تخیلی و فانتزی است که دربردارنده بعضی عناصر وحشت می باشد و نه فیلمی ترسناک، ولی به هر حال می توان آن را از نمونه های اولیه فیلم های ترسناک اپیزودیک که یکی از زیرمجموعه های فیلم ترسناک محسوب می شود، در نظر گرفت. البته با اینکه در آغاز فیلم چهار مجسمه مومی می بینیم ولی در فیلم سه داستان داریم که دلیل ساخته نشدن داستان چهارم محدودیت های بودجه ای بوده است.

مهم تری مشکل فیلم به ساختار فیلمنامه آن مربوط می شود که سبب شده داستانی در سایه داستان دیگر قرار بگیرد (لازم به ذکر است که فیلمنامه نویس آن یعنی هنریک گالین نویسنده فیلمنامه های گولم و نوسفراتو نیز بود). با وجودی که داستان اول فیلم نیمی از زمان فیلم (بیش از چهل دقیقه) و داستان دوم حدود نیم ساعت را به خود اختصاص داده اند، داستان سوم تنها دو سه دقیقه طول می کشد، گویی با رسیدن به آن دیگر حوصله سازندگان فیلم سر رفته و خواسته اند هر طور شده سر و ته فیلم را هم بیاورند! (یا شاید هم بودجه فیلم ناگهان ته کشیده است!)

با اینکه داستان اول علی رغم اکشن موجود در آن باز هم در بعضی قسمت ها خسته کننده به نظر می رسد و یا داستان دوم ممکن است برای بعضی از بینندگان تا حدی مبهم باشد، باید اعتراف کرد که هر دو داستان پایان هایی خلاقانه و جالب دارند.

http://s5.picofile.com/file/8108535376/waxworks5.jpg

برخلاف لحن طنزآلود داستان اول فیلم که در آن با گنبد های گرد، عمامه های گرد و بزرگ و همچنین خلیفه ای گرد و چاق به نام هارون الرشید (یا همان امیل یانینگز دوست داشتنی) روبرو هستیم که در عین زورگویی رفتاری کودکانه دارد،  در داستان دوم با سقف هایی کوتاه و فضایی خفه و پر از سایه مواجهیم که کنراد فایت در آن با قد بلند خود که با پوشیدن لباس بلند اغراق آمیزتر شده، مهیب و رعب انگیز به نظر می رسد. با این همه، احتمالا به علت داستان سوم فیلم است که می توان برچسب ترسناک را هم به این فیلم اضافه کرد. در داستان آخر که در اصل خواب نویسنده است، با وجودی که شخصیت پردازی چندانی صورت نمی گیرد، فضای وهم آلود و کابوس گونه که کاربرد مولتی اکسپوژر در آن نقش مهمی دارد (درست مثل معروف ترین فیلم لنی یعنی گربه و قناری)، در همان چند دقیقه موثر عمل می کند، به طوری که بیننده آرزو می کند این داستان مدت زمان بیشتری طول می کشید (یا حداقل زمان کمتری به داستان اول اختصاص داده می شد!)

http://s5.picofile.com/file/8109478518/waxworks_veidt.jpg

هر چند نقش اصلی هر سه داستان فیلم را سه ستاره آن روز سینمای آلمان (امیل یانینگز، کنراد فایت و ورنر کراوس) در کنار ویلهلم دیترله (که پس از مهاجرت به آمریکا به ویلیام دیترلی معروف شد و اتفاقا فیلم های خوبی هم در آنجا ساخت) بر عهده داشتند، احتمالا بهترین بازی را کنراد فایت در نقش ایوان مخوف و البته در داستانی که می توانست بهتر باشد ارائه می دهد. کنراد فایت (یا همان سرگرد اشتراسر کازابلانکا) با وجود عمر نسبتا کوتاه خود در بین بازیگران نقش شخصیت های پلید تاریخ سینما همواره به یاد آورده خواهد شد؛ چهره ای پرجذبه و سلطه جو با چشمانی بسیار نافذ که شخصا مثل آنها را در هیچ بازیگر دیگری ندیدم مگر در بوریس کارلوف.

 http://s5.picofile.com/file/8108535492/4063603_std.jpg


برچسب‌ها: امیل یانینگز, ویلیام دیترلی, کنراد فایت, مجسمه های مومی, پل لنی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 8:47  توسط فاطمه مالک  | 

مطالب قدیمی‌تر